محمد تقي جعفري
21
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
از بهر آن زيست كنم ندارم . » ( 1 ) « البته نبايد گفت : كه فقط آرزوى خودكشى داشتم ، بلكه قوه اى كه مرا از حيات بيزار كرده بود به همان قسم طبيعى و ساده بود كه فكر تهيهء حيات ، كه قبلًا داشتم و به قدرى فريبنده بود كه من غالباً از اين فكر متأذى بودم كه مبادا بار حيات را لحظه اى بيشتر تحمل كنم و به همان اندازه مغبون شده باشم . » ( 2 ) « در جميع شعب علوم جستجو كردم و هنوز بسيار از مقصد خود دور بودم كه دريافتم كسان ديگر نيز كه چون من در پى يافتن معناى حيات در علوم جستجو كردهاند مانند من چيزى نيافتهاند و نه تنها چيزى نيافتهاند ، بلكه درست به همان چيزى كه علت يأس و حرمان من شده بود ( يعنى بىمعنا بودن حيات ) پى بردهاند و آن را تنها حقيقت ترديد ناپذيرى كه بشر در اين جهان مىتواند ادراك كند دانستهاند . » ( 3 ) « من مدتها در مقابل علم حيايى داشتم و از آن مىانديشيدم و اگر عدم توافقى ميان سؤالهاى خود و جوابهاى علم مىديدم آن را حمل بر جهل خويش مىكردم نه نقص علم ، اما آن مسائل نزد من مسائل حياتى بودند نه بازيچه و تفريح ، و من در نظر خود بدان مقام رسيده بودم كه خود را مجاز دانم تا حل آن مسائل را از علم طلب كنم و آنها را اساس دانش شمارم . بنا بر اين من نبودم كه مىبايست مورد ملامت قرار گيرم بلكه دانش بود كه ظاهراً جواب آن مسائل را وظيفه داشت و ليكن جوابى نمىداد . » ( 4 ) « اما با اين همه مىبينم كه علوم تجربى فقط معلومات مثبته را به دست مىدهند و عظمت مغز انسانى را نمايان مىسازند و در مطالعات خود هرگز از علت غايى ذكرى به ميان
--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 22 . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 24 . . ( 3 ) همان مأخذ ، ص 33 . . ( 4 ) همان مأخذ ، ص 34 . .