محمد تقي جعفري
9
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
مقدمه سوم - آن عرفان كه در « من طبيعى » شكوفان مىشود ، عرفان منفى است براى توضيح مقصود از اين مبحث جملات ذيل را از ويكتور هوگو با دقت شايسته مطالعه فرماييد : « موجوداتى هستند كه بيش از چيزى نمىطلبند ، جاندارانى هستند كه چون آسمان لاجوردى داشته باشند مىگويند : همين بس است متفكرانى وجود دارند كه در شگفتىها فرو مىروند و در مجذوبيت و در پرستش طبيعت غوطه ور مىشوند و از ميان امواج آن بىاعتنايى به بد و خوب را حاصل مىدارند ، در كون و مكان سير و سياحت مىكنند ، با رخشندگى بسيار از آدميان فارغاند ، نمىفهمند كه آدمى در همان موقع كه مىتواند زير درختان با صفا بنشيند و در تخيل فرو رود ، مىتواند انديشه اش را به گرسنگى اينان ، به تشنگى آنان ، به برهنگى فقيران در زمستان ، به خميدگى لنفاوى يك ستون فقرات كوچك ، به بستر بيمار ، به كلبهء تاريك ، به زندان سياه چال ، به لباسهاى پارهء دختران جوان لرزان مشغول سازد . اينها ارواح آرام و مخوفند كه رضايى بىرحمانه دارند . امر عجيب اين كه ابديت كفايتشان مىكند ، اين احتياج بزرگ آدمى ، اين وجود فانى كه به خوبى قابل ديدن و فرا گرفتن است ، چيزى است كه آنان هيچ نمىدانند . محدودى كه قابل ترقى است . اين شاه كار عالى چيزى است كه در فكرش نيستند . لا يتناها كه از تركيب بشرى و لاهوتى ، محدود و نامحدود به وجود مىآيد از نظرشان ناپديد مىشود ، هر چند كه با عظمت روبه رو باشند لبخند مىزنند ، هرگز مسرتى ندارند ، هميشه در جذبهاند ، غوطه خوردن حيات آنان است ، تاريخ بشريت براى آنان چيزى جز نقشهء چند پاره نيست ، ( كل ) در آن وجود ندارد ، ( كل واقعى ) در خارج آن است ، پس اشتغال به اين جزء يعنى آدمى براى چه خوب است ؟ آدمى رنج مىبرد ؟ ممكن است اما كارى به آن نداشته باشيد ، و ستارهء ( آلده باران ) را بنگريد كه چگونه اوج