محمد تقي جعفري
32
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
( ( 1939 ) ) چون شدى من كان لله از وله حق تو را باشد كه كان الله له اگر شما زندگانى خود را براى خدا قرار دادهايد خدا هم براى شما خواهد بود اين هم يك اصل اساسى است كه در اين زندگانى هر كس هدفى را كه براى حيات خود انتخاب مىكند ، اگر در بارهء آن هدف واقعاً بكوشد و اگر آن هدف را حقيقتاً دريابد ، احساس خواهد كرد كه از جانب آن هدف دخالتى در تمام زندگانى او احساس مىگردد ، گويى همان هدف رهنماى اوست . در پديدهء عشق در مباحث گذشته ملاحظه كرديم كه چگونه شخصيت معشوق الهام بخش شخصيت عاشق گشته ، عاشق به اضافهء اين كه دارا موجوديت عاشقانه مىباشد از شخصيت معشوق نيز كاملًا رهبرى مىگردد . روى اين اصل اگر ما بتوانيم با عشق مطلق به مقام شامخ ربوبى زندگانى خود را تفسير نموده و پى ريزى كنيم ، خواهيم ديد اين موجود اعلى كه از رگهاى گردن بر ما نزديكتر است و هر كجا بنگريم او را مىبينيم ، چنان زندگانى ما را با رنگ الهى خود رنگ آميزى مىكند كه گويى مانند يك بندهء بىاختيار در مقابل آن خدا حركت مىكنيم ، اما مخفى نماند كه مقصود از بىاختيار بودن ، نه آن جبر است كه باعث هيچ گونه فضيلت نمىباشد ، بلكه مقصود اين است كه با اختيار تمام نيروها را در اختيار او مىگذاريم و در عين حال كه شخصيت خود را داريم « و شخصيت ما رو به تكامل كشيده مىشود » جذب معشوق مطلق آن چنان است كه گويى اختيار نمانده است ، چنان كه در پديدهء عشق ملاحظه كرديم كه شخصيت عاشق به كلى معدوم نمىگردد ، بلكه رنگ « من » معشوق را بر خود مىگيرد . مطابق روايتى كه در اول مبحث نقل كرديم اين نتيجه گرفته مىشود كه مانند آهنى كه در حوزهء مغناطيسى قرار بگيرد روح انسانى شعاع خداوندى را در زندگى خود منعكس ساخته ، روش او روش الهى مىگردد .