حبيب الله الهاشمي الخوئي
18
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة
نمىدانم أصحابم بگرفتن حقم تن در دادند ، يا أنصار بمن ظلم كردند همين قدر دانم كه حقّ من گرفته شد واگذاشتم آنرا بر ايشان خدا از ايشان در گذرد . أما آنچه در بارهء عثمان گفتى كه « قطع رحم كردم ، ومردم را بر أو شورانيدم » تو خود ديده اى كه عثمان در دين چه ها نمود ، وبا مردم چه ها كرد كه سرانجام كارهاى أو سبب قتلش شده ، وتو خود دانى كه من در قتل أو شريك نبودم واز آن كناره گرفتم وعزلت اختيار كردم مگر اين كه بخواهى افترا بمن زنى وبدروغ نسبت به جنايتم دهى پس هر چه خواهى بكن ، وهر چه دلت خواست بگو . اى عجب از روزگار كه با من قرين شد كسى ( يعنى معاوية وخلفاى گذشته ) كه در راه دين بپايهء من قدم برنداشت وسابقه اش در اسلام چون سابقه من نبود سابقه اى كه كسى نتواند بمثل آن توسّل جويد ودعوى چنان سابقت نمايد مگر كسى ادعا كند آنچه را كه من نشناسمش ، وگمان نكنم كه خداى آن را بشناسد ( كناية از اين كه جز آن چه گفته أم وجود ندارد وصرف ادعا است اگر كسى ادعا كند دروغ گفته است ) وحمد خداى را بر هر حال . وأمّا آنچه در بارهء قاتلان عثمان گفتى واز من طلب كردى كه ايشان را تسليم تو كنم من در اين امر نظر نمودم ونيك آن را زير ورو كردم نديدم كه تسليمشان بتو وبغير تو برايم گنجايش داشته ومقدور باشد . بجانم - يا بدينم - سوگند اگر از گمرهيت باز نايستى واز دعوى خلافت دست بر ندارى خواهى ديد كه كشندگان عثمان خودشان بطلب تو آيند وزحمتت نمىدهند كه در صحرا ودريا وكوه ودشت ايشان را طلب كنى جز اين كه طلب كردنشان تو را طلبي است كه از آن خوشت نيايد وديدارشان ديدارى است كه خوشنودت ننمايد ( كناية از اين كه چنان كار را بر تو سخت كنند كه دمار از روزگارت در آورند وزندگى در كأم تو تلخ گردد ) . اى معاوية هنگامى كه مردم أبو بكر را والى قرار دادند پدرت بو سفيان نزد