ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
351
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
چگونه چارهء دشمنم را بكنم ( او را دور سازم ) هر گاه دشمنم ميان دنده هاى من باشد . ( 1 ) 45 - من طلب ما لا يعنيه فاته ما يعنيه . امير مؤمنان ( ع ) فرمود : هر كه چيزى بطلبد كه در خور كار و وضع او نيست آنچه در خور و لايق كار اوست از او فوت شود . شارح گويد : [ يعنيه ] از عنى يعنى عناية به معناى قصد مىباشد يعنى هر كه چيزى را كه برايش مهمّ نيست و قصد آن را نكرده است بطلبد تا وقتى كه در طلب آن است گمراه مىشود و آنچه برايش مهمّ است و قصد آن را دارد هدر مىرود ، و محتمل است كه با ( غين نقطه دار ) و از غنا به فتح ( غ ) و مدّ ( الف ) به معناى نفع و كفايت باشد يعنى هر كس چيزى را كه به دو نفع ندارد و در دنيا و آخرت او را كفايت نكند طلب نمايد . چيزى كه در دنيا و آخرت به حالش نفع دارد از او فوت شود ، صورت اول ( يعنيه ) با عين مشهورتر و دوّم ( يغنيه ) با ( غين ) ظاهرتر است . 46 - السّامع للغيبة احد ( المغتابين ) امير مؤمنان ( ع ) فرمود : شنونده غيبت يكى از دو غيبت كننده است . شارح گويد : غيبت به كسر ، آن است كه در پشت سر انسانى پنهانى سخن گويد كه اگر آن را بشنود ( 2 ) او را غمگين سازد پس اگر آن سخن راست باشد غيبت است و اگر دروغ باشد بهتان ناميده مىشود . يعنى هر كه در مجلسى بنشيند كه در آن كسى غيبت شود گناه غيبت بر اوست اگر چه سخن هم نگويد ، چون خشنود بودن به گناه ، خود گناه محسوب مىشود ، و نشستن در محل گناه ، معصيت است . نقل شده كه : ابراهيم بن ادهم به دعوتى فرا خوانده شد و او حضور يافت پس
--> ( 1 ) نفسى الى ما ضرّنى داعى تكثير اوجاعى و اسقامى كيف احتيالى من عدوّى اذا كان عدوّى بين اضلاعى . ( 2 ) در حاشيه است : « پيامبر ( ص ) چنين تفسير فرموده است آن جا كه فرمود : اگر آنچه مىگويى در آن شخص مورد غيبت باشد او را غيبت كرده اى و اگر در او نباشد به دو بهتان زدى - بهته به فتح ( ه ) مخفّف : يعنى او را بهتان زده اى بنا بر اين فرق ميان غيبت و تهمت روشن است پس به آنچه در تعريف غيبت گفتهاند كه : ياد كردن انسان است در حال غيب بودنش به آنچه كراهت دارد اعتنايى نمىشود و نيز اين كه بهتان آن است كه سخن نادرستى را در جلويش بگويى نادرست است چون مخالف با حديث است ، زيرا بهتان را مشروط و مقيّد نكرد كه در جلويش بگويى ، در توضيح مقدمه چنين آمده است » اين مطلب از شارح ( عبد الوهاب ) مىباشد « .