ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )

335

شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )

يعنى كسى كه به يكى از افراد قوم به خاطر خودش خشمگين شود شايستگى سرورى و رياست بر آن قوم را ندارد بلكه سزاوار است كه خشم و مهربانى و دوستى براى خداى متعال باشد بويژه از كسى كه مىخواهد سرورى كند ، از يكى از حاكمان نقل شده كه به دو گفته شد كه : فلانى كارى كرده كه موجب تعزير است پس كسى را در پى او فرستاد و او اجابت نكرد پس آن حاكم برخاست و نزد مجرم رفت تا او را در جاى خودش تازيانه بزند مجرم چون امير را ديد دشنامش داد پس حاكم برگشت و تازيانه اش نزد به دو گفته شد كه چرا تازيانه اش نزدى جواب داد : چون دشنامم داد اگر پيش از دشنام او را تازيانه مىزدم براى خشنودى خدا بود امّا الان مىترسم كه براى خودم تازيانه اش بزنم به همين جهت رهايش كردم ( 1 ) . 22 - لا زيارة مع زعارة . امير مؤمنان ( ع ) فرمود : ديدن با بدخويى ، انجام شدنى نيست . شارح گويد : زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است ، واو آن به مناسبت كسرهء ما قبلش به ( ى ) قلب شده است ، و الزّعارة به تشديد ( ر ) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت : زعر يزعر « از باب طرب » فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است ،

--> ( 1 ) سزاوارترين مثال براى اين مورد كارى است كه امير مؤمنان ( ع ) در غزوهء احزاب كه معروف به غزوه خندق است با عمرو بن عبدود در موقع كشتن او انجام داد و آن داستان مشهور است و ملَّاى رومى در كتاب خود كه جلاى ارواح است و معروف به مثنوى است به صورت ديگرى نقل كرده است و مانعى ندارد كه بدان اشاره شود چون مولوى تصريح كرده است آن كسى كه آب دهان خود را به صورت امير مؤمنان ( ع ) انداخت با پنجاه نفر از بستگانش ايمان و اسلام آوردند پس از آن كه سر تأخير در كشتن او را فهميدند و آن جريان در دفتر اوّل مثنوى ، چاپ كتابخانه اسلامى صفحه 97 ، تحت عنوان « خدو انداختن خصم بر روى امير المؤمنين عليه السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست بدين صورت نقل شده است « از على آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزّه از دغل در غزا بر پهلوانى دست يافت زود شمشيرى بر آورد و شتافت او خدو انداخت بر روى على افتخار هر نبىّ و هر ولى در زمان انداخت شمشير آن على كرد او اندر غزايش كاهلى گشت حيران آن مبارز زين عمل از نمودن عفو و رحم بى محلّ گفت بر من تيغ تيز افراشتى از چه افكندى مرا بگذاشتى تا مىرسد به اين جا : گفت امير المؤمنين با آن جوان كه به هنگام نبرد اى پهلوان چون خدو انداختى بر روى من نفس جنبيد و تبه شد خوى من نيم بهر حق شد و نيمى هوا شركت اندر كار حق نبود روا گر اين بشنيد و نورى شد پديد در دل او تا كه زنادّى دريد گفت من تخم جفا مىكاشتم من تو را نوعى ديگر پنداشتم عرضه كن بر من شهادت را كه من مر تو را ديدم سرافرازى زمن قرب پنجه كس زقوم و خويش او عاشقانه سوى دين كردند رو او به تيغ حلم چندين خلق را وا خريد از تيغ چندين خلق را . كسانى كه شرح داستان را خواستارند به كتاب ياد شده ( صفحه 104 - 97 ) مراجعه كنند .