ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
331
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
زنده شوند و از همه آنها علَّت مرگشان سؤال شود البتّه خواهند گفت : علَّتش تخمه بوده است ، و گويند : خداى منان نيمى از طبّ را در نصف آيتى گنجانده است آن جا كه فرموده : بخوريد و بياشاميد و زياده روى نكنيد ( 1 ) . 17 . لا شرف مع سوء الادب امير مؤمنان ( ع ) فرمود : با بدى ادب ، بزرگى نباشد . شارح گويد : شرف بلندى و گرد آمدن ويژگيها و ظاهر شدن آنهاست ، و ادب فراهم آمدن خصلتهاى خوب است ، و اديب كسى است كه آن خصال در او باشد و اديب به اين معنى بر ادب كننده و ادب شونده اطلاق مىگردد و گفته مىشود : استادى اديب و فرزندى اديب ، بنا بر اين تفسير ، معناى گفتار اهل لغت : اين از بدى ادب ، و اين از خوبى ادب است ، از بدى ، ترك ادب بدتر ، و حسن و خوبى ادب نيكوتر ، بدين طريق كه اسوء و احسن صفتى باشد كه پرده از معناى ادب و ترك آن بردارد چون ادب هر جا يافت شود احسن و نيكوتر است و هر جا كه يافت نشود بدتر مىباشد . يعنى : براى هر كه ادب نيست ، بزرگى نباشد ، اگر چه داراى تبار و حسب باشد ، چون ادب جزو شرف و در آن معتبر است و گويا جزيى از شرف مىباشد و كلّ ، بدون جزء يافت نشود : ادب تاجى است از نور الهى بنه بر سر برو هر جا كه خواهى ( 2 ) و به همين سبب استادى كه تربيت انسان مىكند بر پدر ترجيح دارد چه او سبب شرافت فرزند و كمال اوست و پدر سبب پيدايش او و وجود بدون كمال اعتبار و ارجى ندارد ، و چه نيكو نامگذارى كرده هر كس پدر را پدر گلى و معلَّم را پدر دينى ناميده است . ( 3 ) .
--> ( 1 ) . . . قسمتى از آيه 31 سورهء اعراف ( 7 ) . ( 2 ) شعر يا از عطار و يا عبد الرحمن جامى است . ( 3 ) نزديك به همين مطلب است آنچه از اسكندر در بعضى كتابها نقل شده است كه به دو گفته شد : « چرا مربّى و معلَّمت را بيشتر از پدرت احترام مىكنى جواب داد : چون پدرم علَّت حيات و زندگى فانى من ( جسم من ) است و مربّى من علت زندگى جاويد ( مربّى روح ) من است و نزديك به اين سخن است اين شعر پارسى : اى بيخرد اگر پدرت نان و آب داد استاد در نهاد تو علم و ادب نهاد حقا كه آب و نان ندهد هيچ فايده تا علم دين و شرع نخوانى بر اوستاد و در حديث وارد شده است : » پدران سهاند : پدرى كه تو را به دنيا آورده ، و پدرى كه تو را دانش آموخته ، و پدرى كه به تو زن داده است « .