ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )

303

شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )

ولادتم چه گفته‌ام ، پس بعضى از آن جمع به بعضى ديگر از گفته او شگفت زده نگريستند ، يكى از آنها گفت : اين حرفها را از بى تابى و ترس خود مىزند ، خوله گفت : سوگند به خدا ترس و بى تابى بر من عارض نشده و جز حق نمىگويم آن گاه در گوشه اى بنشست ، پس چون امير مؤمنان ( ع ) حاضر شد بايستاد و خوله را صدا زد . خوله گفت : لبيّك و از جابر جهيد . حضرت فرمود : چون مادرت به تو حامله بود و درد زاييدن او را گرفت و كار بر او دشوار شد خدا را بخواند و گفت : بار خدايا مرا از اين نوزاد سالم بدار چه او سالم باشد چه مرده باشد . پس دعايى كه براى تو شد موجب رهائيت گرديد پس فرياد بر آوردى : لا إله الَّا اللَّه ، اى مادر چرا بر ضرر من دعا كردى به زودى سرورى مرا مالك خواهد شد كه مرا از او فرزندى مبارك بهم رسد پس مادرت آن سخنان را بر صفحهء مسى نوشت و در همان نقطه اى كه از مادر بر زمين فرود آمدى دفن كرد ، چون مرگ مادرت فرا رسيد در مورد آن لوح به تو سفارش كرد و چون كه زمان اسارتت فرا رسيد آن لوح را بر گرفتى و بر بازوى راستت بستى آن صفحه و لوح را به من بده من خداوند آن لوح و پدر آن كودكم ، و نام او محمّد است ، خوله آن لوح را بيرون آورد و ابو بكر آن را گرفت و به عثمان داد ، عثمان آن را بر مردم قرائت كرد پس جمعى گريستند و جمع ديگر شادمان شدند و يك حرف بر خلاف آنچه على ( ع ) فرموده بود در آن لوح نبود ، و همه گفتند : پيامبر خدا درست فرمود كه : من شهر علمم و على در آن شهر است ، در اين حال ابو بكر گفت : اى ابو الحسن خوله را بگير خداى آن را بر تو مبارك گرداند . و اين جريان از اطلاعات شگفتآور نفس ملكوتى آن حضرت بر امور غيبى مىباشد . حكم دهم : روايت شده كه مردى نزد على عليه السلام آمد در حالى كه روى منبر بود و عرض كرد : اى امير مؤمنان گذارم به وادى القرا افتاد پس خالد بن عرفطه را مرده ديدم براى او آمرزش بخواه حضرت فرمود : او نمرده و هرگز نميرد تا اين كه لشكر گمراهى را رهبرى كند كه علمدار آن حبيب بن حماد است مردى از پاى منبر برخاست و عرض كرد : اى امير مؤمنان به خدا سوگند من شيعه و دوست توام ، حضرت به او فرمود : تو كيستى عرض كرد من حبيب بن حمادّم امام ( ع ) فرمود : از برداشتن آن علم بپرهيز كه البتّه آن را بر خواهى داشت و از اين در وارد كوفه مىشوى و به ( باب الفيل ) اشاره فرمود ، و چون زمان قيام حسين بن على عليهما السلام شد و ابن زياد عمر سعد را به جنگ او فرستاد خالد بن عرفطه را در مقدّمه لشكر و حبيب بن حمّاد را علمدار خود قرار داد پس با پرچم حركت كرد تا از باب الفيل وارد مسجد شد .