ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
299
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
خداوند هيچ كس آن را نمىداند ، و هر چه جز اين است دانشى است كه خداوند پيامبرش را از آن آگاهى داده و آن حضرت مرا به آن آگاه فرموده است و براى من دعا كرده است تا سينهام آن را نگاهدارد و دو پهلويم آن را حفظ نمايد ( 1 ) . بايد بدانى كه مقصود على عليه السلام از اين سخن قانع ساختن شخص گوينده بوده با اين كه با آنچه مطلوب ما هست مطابقت دارد و صادق مىباشد ، زيرا معناى اين كه پيامبر اين علوم را به آن حضرت آموخت آن است كه در طول همنشينى با پيامبر رسول خدا نفس على ( ع ) را آمادهء دريافت آن علوم فرمود و چگونگى سلوك و عواملى را كه نفس امّاره را به اطاعت و فرمان نفس مطمئنه در مىآورد كه همان رياضتهاى گوناگون است به او آموخت ، تا آن جا كه نفس آن بزرگوار براى نقش بستن امور غيبى و خبر دادن از آنها آماده شد ، و آن آمادگى را به دعاى خويش كه از نفس ملكوتى آن حضرت صادر شده ، تأكيد فرمود ، چون نفس ملكوتى نبىّ اكرم در عالم طبيعت تصرّف مىنمايد و اين مطلب ، خواسته و مقصود ما را ثابت مىكند . حكم نهم : مطلبى است كه از على عليه السلام روايت شده است ( 2 ) : كه چون
--> ( 1 ) روايت شده كه چون آيهء شريفهء : * ( لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ ) * نازل شد پيامبر ( ص ) به درگاه خدا عرضه داشت اللهم اجعلها اذن على ، بار خدايا گوش على ( ع ) را ( اذن واعيه ) قرار بده يعنى گوشى كه هر چه بشنود در خود نگاه دارد و هرگز فراموش نكند . على عليه السلام فرمود : بعد از اين دعا هرگز چيزى را فراموش نكردم . شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى جلد اوّل ، مقدّمه مؤلف صفحه 76 . ( مترجم ) . ( 2 ) مرحوم مجلسى در جلد نهم بحار چاپ امين الضرب 619 - 618 در باب احوال اولاد على عليه السلام و زنان آن حضرت مىگويد : « يج يعنى كتاب خرايج و جرائح قطب راوندى از دعبل خزاعى روايت شده كه گفت : حضرت رضا عليه السلام از پدرش از جدّش ( ع ) برايم حديث كرد كه جدش امام صادق فرمود : در خدمت پدرم حضرت باقر بودم كه گروهى از شيعيان بر او وارد شدند و جابر بن يزيد هم در ميان آنان بود پس عرض كرد آيا پدرت على عليه السلام به پيشوايى اولى و دومى راضى بود فرمود : خير ، عرض كردند : اگر راضى به امامتشان نبود پس چرا خولهء حنفيّه را كه از اسيران آنها بود به نكاح خود در آورد حضرت باقر ( ع ) فرمود : اى جابر بن يزيد به منزل جابر بن عبد إله انصارى برو و به او بگو : محمد بن على ( ع ) تو را فرا مىخواند ، جابر بن يزيد گويد : به منزل جابر بن عبد إله انصارى رفتم و در منزل را كوبيدم از داخل خانه مرا صدا زد كه : اى جابر بن يزيد صبر كن ، به خود گفتم جابر انصارى از كجا مىداند كه من جابر بن يزيدم با آن كه جز امامان از آل محمد ( ص ) كسى از غيب خبر ندارد به خدا سوگند چون از خانه در آيد از او مىپرسم ، و چون بيرون شد به دو گفتم : با آن كه تو در داخل خانه بودى از كجا دانستى كه من جابر بن يزيدم پاسخ داد : شب گذشته مولايم امام باقر ( ع ) به من خبر داد كه تو امروز در بارهء خوله حنفيّه از آن حضرت سؤال مىكنى و من صبح زود او را نزد تو مىفرستم و تو را فرا مىخوانم گفتم : راست گفتى ، جابر انصارى گفت : با ما بيا پس همگى رفتيم تا به مسجد رسيديم و چون مولايم حضرت باقر ( ع ) ما را ديد و به آن گروه فرمود : پيش جابر انصارى برويد و سؤالتان را مطرح كنيد تا آنچه را شنيده و ديده به شما خبر دهد ، آن گروه گفتند : اى جابر آيا امام تو على بن ابي طالب به امامت خلفاى پيش از خودش راضى بود گفت : خير ، گفتند : اگر به امامت آنها راضى نبود پس چرا با اسير آنها ازدواج كرد ( با خوله ) جابر پاسخ داد : آه اه من چنين مىپنداشتم كه مىميرم و در اين جريان مورد سؤال واقع نمىشوم حال كه پرسيديد بشنويد و ضبط كنيد . اسيران در مدينه حاضر شدند و خوله حنفيّه هم در ميان واردين بود پس چون به گروه مردم نگريست به تربت پيامبر ( ص ) روى آورد پس ناله اى كرد و آهى كشيد و گريه سر داد و فرياد زد : اى رسول خدا درود بر تو و بر خاندانت اينان امّت تواند كه ما را همچون اسيران نوبه و ترك اسير كردند ، به خدا سوگند نسبت به آنان گناهى جز تمايل به خاندانت مرتكب نشدهايم . اين كار كه حسنه است ، سيّه و بدى شمردند . و بدى را حسنه و ما را اسير كردند ، سپس روى به مردم آورد و گفت : چرا ما را به اسارت گرفتند با آن كه ما به يگانگى خدا و رسالت محمّد ( ص ) اقرار داريم جواب دادند : زكات نپرداختيد ، خوله جواب داد : صحيح است مردان از پرداخت زكات سر ، باز زدند زنان را چه گناهى است پس آن كه حرف مىزد خاموش شد گويا سنگ در گلويش افتاده . آن گاه طلحه و خالد بن عنان به طرف او رفتند و به قصد ازدواج با او دو پيراهن جلوش انداختند خوله گفت : من برهنه نيستم كه مرا بپوشانيد ، گفته شد : اين دو مىخواهند بر تو نسبت به يكديگر فزونى يابند و هر كدام بر رفيقش فزونى يابد تو را از ميان اسيران مالك مىشود . خوله گفت : به خدا سوگند دور است هرگز چنان نخواهد شد و مرا كسى مالك نگردد ، شوهر من نشود ، مگر آن كسى كه به من خبر دهد ساعتى كه از شكم مادرم بيرون آمدم چه سخنى گفتم ، مردم همه ساكت شدند و بعضى به بعض ديگر نگريستند و از اين سخن عقلشان مات و زبانشان لال شد و از كار او به وحشت افتادند ، پس ابو بكر گفت : شما را چه شده كه به يكديگر نگاه مىكنيد زبير گفت : به خاطر گفتارى كه از اين زن شنيديم ابو بكر گفت : اين كه مطلبى نيست كه فهم شما را محصور كند ، كنيزى است از بزرگان قبيلهء خود و به آنچه ديده و شنيده خو نگرفته بى ترديد ترسيده و سخن بى نتيجه و نامربوط مىگويد پس خوله گفت : سخنى ناآگاهانه گفتى ، به خدا سوگند نه ترسيدهام و نه بى تابى مىكنم و جز حق نگفتم و جز به يقين سخن نراندم و بايد همچنين باشد ، سوگند به صاحب اين بنا ( قبر پيامبر ) كه دروغ نگفتم آن گاه ساكت شد و طلحه و خالد دو جامهء خود را برداشتند و آن زن در كنارى نشست . على عليه السلام وارد شد و حالت آن زن را برايش نقل كردند حضرت فرمود : هر چه گفته راست است و حال و داستانش در هنگام ولادت چنين و چنان بوده و فرمود : تمام آنچه در حال بيرون شدن از شكم مادرش گفته چنين و چنان بوده و همه اش بر تخته اى نوشته شده و همراه اوست پس خوله سخنان على ( ع ) را كه شنيد آن تخته را به طرف مردم انداخت مردم آن را خواندند و چنان بود كه على ( ع ) فرموده بود بى آن كه حرفى كم و زياد باشد جابر گويد : پس ابو بكر گفت : اى ابا الحسن خوله را بگير خداوند او را بر تو مبارك گرداند . پس سلمان پريد و گفت : در اين جا هيچ كس را بر على ( ع ) منّتى نيست بلكه منّت از آن خدا و رسولش و امير مؤمنان است ، به خدا سوگند على ( ع ) خوله را نگرفت جز با آن معجزهء روشن و علم كوبندهء خود و فضيلتى كه هر صاحب فضيلتى در مقابل آن عاجز مىباشد . آن گاه مقداد گفت : گروهى را چه شده كه خدا بر ايشان راه هدايت را روشن فرموده پس آن را رها كرده و راه گمراهى را در پيش گرفتهاند و هيچ گروهى نبود جز آن كه دلايل امير مؤمنان ( ع ) در اين جريان برايش روشن شد ، و ابو ذر گفت : شگفتا بر كسى كه با حق عناد مىورزد و هيچ زمانى نيست مگر آن كه به بيان آن حضرت نظر مىشود اى مردم دانش صاحب دانش بر شما آشكار شد سپس گفت : اى ابو بكر آيا بر صاحبان حق به حق خودشان منّت مىگذارى در حالى كه آنان به آنچه تو در اختيار دارى ( خلافت ) شايسته تر و سزاوارتر مىباشند . . . و عمّار گفت : شما را به خدا مىخوانم ، آيا در زنده بودن پيامبر ( ص ) به فرمانروايى مؤمنان بر على ( ع ) گردن ننهاديم ، عمر مانع سخن گفتن عمّار شد و ابو بكر بپاخاست ، و على ( ع ) خوله را به خانه اسما بنت عميس فرستاد و به دو گفت : اين زن را بگير و جايگاهش را گرامى بدار ، پس خوله پيوسته در نزد اسماء بنت عميس بود تا برادرش آمد ، پس على ( ع ) با خوله ازدواج كرد . اين بود دليل علم امير مؤمنان و بطلان آنچه آن گروه در باره اسراى ايشان مىگفتند و اين كه آن حضرت با خوله يك ازدواج معمولى كرده است پس آن گروه گفتند : « اى جابر خداى تو را از حرارت آتش ( دوزخ ) نجات بخشد چنان كه ما را از حرارت ترديد و دو دلى رهايى بخشيدى » . علامهء مجلسى ( ره ) نيز در جلد نهم بحار چاپ امين الضرب صفحه 582 در باب معجزات سخن حضرت و خبرهاى