ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )

300

شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )

( 1 ) ابو بكر با مسيلمه كذّاب پيكار كرد ، خولهء حنفيّه را به اسارت گرفت و او را به مدينه آورد و

--> ( 1 ) [ ادامه پاورقى ] غيبى او گويد : يج - روايت شده كه چون ابو بكر بر كسى خلافت نشست خالد بن وليد را به سوى ( بنى حنفيه ) گسيل داشت تا زكات اموالشان را بگيرد پس آنان به خالد گفتند : پيامبر خدا ( ص ) هر سال مردى را مىفرستاد كه زكات را از ثروتمندان ما مىگرفت و در ميان تهيدستان ما تقسيم مىكرد تو هم چنان كن ، خالد به مدينه بازگشت و به ابو بكر گفت : بنى حنفيّه از پرداخت زكات سر ، باز زدند و ابو بكر لشكرى همراه او فرستاد خالد به آن قبيله برگشت و رئيس آنها را كشت و در حال زنش را گرفت و با او زنا كرد و زنانشان را اسير كرده و با آنها به مدينه برگشت آن رئيس قبيله در زمان جاهليّت دوست عمر بود عمر به ابو بكر گفت : پس از جارى كردن حدّ بر خالد او را بكش به خاطر عملى كه با زن رئيس قبيله انجام داده است ابو بكر به عمر گفت : فراموش كن ، خالد ياور ماست و زنان را كه خوله در ميانشان بود به مسجد در آوردند پس خوله به طرف قبر پيامبر خدا آمد به قبر پناه برد و گريست و عرض كرد : اى پيامبر خدا از كارهاى اين گروه به تو شكوه مىكنم ، ما را بى گناه اسير كردند در حالى كه ما مسلمانيم سپس گفت : اى مردم چرا ما را به اسارت گرفتيد با آن كه ما به يگانگى خدا و رسالت محمد ( ص ) گواهى مىدهيم ابو بكر گفت : از پرداخت زكات خوددارى كرديد خوله گفت : چنان نيست كه مىپندارى بلكه چنين و چنان بود ( جريان را شرح داد ) و بر فرض كه مردها از پرداخت زكات سر ، باز زدند چرا زنان مسلمان را اسير كرديد هر مردى از ( لشكر خالد ) يكى از زنان اسير را بر گرفتند و طلحه و خالد بن عنان آمدند و دو جامه به طرف خوله انداختند و قصد هر يك از آن دو اين بود كه خوله را از اسارت بگيرند خوله گفت : هرگز اين كار عملى نشود و مرا تصاحب نكند مگر كسى كه به من خبر دهد كه در ساعت ولادتم چه سخنى گفتم ، ابو بكر گفت : از جمعيت ترسيده و پيش از اين چنين صحنه اى را نديده و سخن ياوه مىگويد خوله گفت : سوگند به خدا راست مىگويم كه در اين وقت على بن ابى طالب ( ع ) تشريف آوردند ، ايستادند و به آن جمع و خوله نگريستند و فرمودند : صبر كنيد تا از حال او بپرسم سپس صدا زد اى خوله سخن را گوش كن پس فرمود : چون مادرت به تو حامله بود و او را درد زاييدن گرفت و كار بر او دشوار شد فرياد زد : بار الها مرا از اين نوزاد در امان بدار پس آن دعا به اجابت و نجات پيوست و چون تو را بر زمين نهاد ( متولَّد شدى ) فرياد بر آوردى : لا إله الا اللَّه ، محمد رسول اللَّه ، به زودى آقايى مرا مالك شود كه از او صاحب فرزندى شوم ، مادرت اين سخن را در تخته اى از مس نوشت و در همان نقطه اى كه تو بر زمين در افتادى دفن كرد و چون شبى كه مادرت در آن قبض روح شد فرا رسيد تو را در مورد آن ( تختهء مدفون ) سفارش كرد و چون زمان اسارت شما رسيد تو جز به گرفتن تخته به چيزى نمىانديشيدى پس آن را گرفتى و بر بازوى راستت بستى لوح را به من بده خداوند آن لوح منم من امير مؤمنان و پدر آن كودك فرخنده‌ام كه اسمش محمد است ، راوى گويد : خوله را ديديم كه روى به قبله كرد و گفت : بار خدايا تويى نيكى كننده و بسيار هم احسان مىكنى ، به من توفيق بده كه نعمتهايى را كه به من ارزانى داشتى شكر كنم و نعمت را به هيچ كس ندادى جز اين كه آن را بر او كامل فرمودى ، بار خدايا به صاحب اين قبر ( قبر رسول خدا ) و كسى كه سخن گفت به آنچه بعدها واقع مىشود كه نعمت خويش را بر من كامل و تمام گردانى ، سپس لوح را بيرون آورد و آن را انداخت ، و ابو بكر آن را گرفت و عثمان آن را قرائت كرد كه او از نظر قرائت نيكوترين قارى در ميان آن جمع بود ، و آنچه على ( ع ) فرموده بود در آن لوح نوشته شده بود بى آن كه چيزى اضافه يا كم باشد ، پس ابو بكر گفت : « اى ابو الحسن خوله را بگير ، حضرت او را به خانه اسماء بنت عميس فرستاد و چون برادر خوله آمد على ( ع ) با خوله ازدواج كرد و به محمد حنفيّه حامله شد و او را بزاد » . محدّث ارموى گويد : اين داستان را سيد هاشم بحرانى ( ره ) در كتاب مدينة المعاجز از كتاب زندگانى صحابه به دو طريق ديگر نقل كرده است و در پاره اى از خصوصيّات با آنچه در اين جا نقل شده اختلاف دارد ، هر كه طالب است كه به آن دو طريق هم ببيند به كتاب ياد شده نسخه چاپى صفحه 129 - 128 مراجعه نمايد . علامهء مجلسى ( ره ) در جلد نهم بحار چاپ امين الضرب صفحه 585 در باب معجزات كلام على ( ع ) از خبرهاى غيبى او و آشنايى او با زبانها گويد : « اين داستان در ميان دانشمندان از اعمش و ابن محبوب از ثمالى و سبيعى رسيده و همه آنها از سويد بن غفله نقل كرده‌اند و ابو الفرج اصفهانى در اخبار ( حسن ) نقل كرده كه به امير مؤمنان گفته شد كه خالد بن عرفطه مرده است پس فرمود : نمرده است و نميرد تا لشكر گمراهى را كه پرچمدارش حبيب بن جمّاز است رهبرى كند ( تا آخر حديث چنان كه در متن هم آمده است » . و ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه چاپ مصر صفحه 208 در شرح كلامى از امير مؤمنان ( ع ) كه به منزلهء خطبه اى است گويد : « اين سخنى است كه على عليه السلام و فرمود چون به فراست دريافت كه جمعى در ميان لشكريانش او را در مورد خبرهاى غيبى و ملاحم كه از پيامبر ( ص ) نقل مىكند متهم مىكنند و جمعى از لشكرش در گفتار او شك كردند و بعضى از آنان دو دلى و تهمت خود را اظهار كردند . ابن هلال در كتاب ( غارات ) از زكريا بن يحياي عطَّار از فضيل از محمد بن على عليهما السلام روايت كرده و گويد : چون على عليه السلام فرمود : « سلونى قبل ان تفقدونى پيش از آن كه مرا از دست بدهيد هر چه خواهيد از من بپرسيد به خدا سوگند نپرسيد از من راجع به گروهى كه صد نفرشان هدايت يافتند و صد نفرشان گمراه مىگردند جز آن كه از خواننده و كشاننده و رانندهء آن گروه به شما خبر مىدهم ، مردى به پا خاست و گفت : مرا خبر ده كه چند دانه مو در سر و ريشم هست ، على عليه السلام به دو فرمود : سوگند به خدا كه دوستم ( محمّد ) به من خبر داد كه بر هر مويى از سرت فرشته اى است كه تو را نفرين مىكند و بر هر دانه موى ريشت شيطانى است كه گمراهت مىنمايد ، و در خانه ات توله سگى است كه واوستان ابن انس نخفى بود . پسر پيامبر خدا را به قتل مىرساند و پسر آن سائل كه قاتل سيد الشهداء عليه السلام شد در آن روز طفلى بود كه روى دستها و شكمش راه مىرفت حسن بن محبوب از ثابت ثمالى از سويد بن غفله روايت كرده كه روزى على عليه السلام خطبه ايراد فرمود مردى از پاى منبرش برخاست و گفت : اى امير مؤمنان به وادى القرى گذارم افتاد و خالد بن عرفطه را مرده يافتم برايش طلب آمرزش كن حضرت فرمود : او نمرده است ( و تا آخر حديث نقل كرد . و شبيه آن را نيز آورده است اگر خواستى به آن جا رجوع كن » .