ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
295
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
و كسانى كه از شما به من سزاوارترند به من ملحق نمايد ، به خدا سوگند گروهى بودند كه عقيده و فكر خوب داشتند و حلم و بردباريشان از ديگران بيشتر ، گفتارشان حق ، و ستم را رها كردند ، راه راست را برگزيدند و آن را مقدّم داشته و بر آن گذشتند و به طرف آن شتافتند و به فرجامى جاودان و كرامتى خوب و گوارا دست يافتند به خدا سوگند پسرى از آل ثقيف كه از روى غرور و نخوت دامن بكشد و به ستم مايل باشد ، بر شما مسلَّط گردد كه سبزه هاى شما را مىخورد و پيه و چربى بدنتان را مىگدازد ، هان ابا وذحه بياور تا چه دارى و مقصود در اين جا فتنهء حجّاج است ، و وذحة ، سوسك مىباشد و علَّت نسبت حجّاج به سوسك آن است كه روزى حجاج بر روى سجّاده اش نشسته بود ، ناگهان سوسكى به دو روى آورد و به طرف او مىدويد ، حجّاج گفت اين را از من دور سازيد كه آن سرگينى از سرگينهاى شيطان است . لغتدانان گفتهاند : وذحة ، سرگينى است كه از ادرار و مدفوع گوسفند به پشم اطراف بدن آن حيوان آويخته مىشود ، و اين حكم از احكام غيبى امام ( ع ) است . حكم پنجم : گفتار امام عليه السلام به احنف است و آن از خبرهاى غيبى است كه در مورد شهر بصره مىدهد ، اى احنف ، گويا مىبينم آن شخص ( صاحب زنج ) را در حالتى كه حركت مىكند با لشكرى كه گرد و غبار و هياهو و صداى لجام و شيههء اسبان ندارند ، زمين را لگدكوب مىكنند و گامهايشان مانند گامهاى شتر مرغ است ، واى بر كوچه هاى آباد و خانه هاى آراستهء شما كه مانند كركس بالها ( كنگره ها ) دارند و مانند خرطوم پيلان ( داراى ناودانها ) مىباشند . از آن لشكرى كه نه كس بر كشته شان مىگريد و نه از گمشده شان جست و جو مىكند ( 1 ) ، سيد رضى ( ره ) گويد : على عليه السلام در اين جا اشاره به صاحب زنج ،
--> ( 1 ) ابن ميثم ( ره ) در شرح خود بر نهج البلاغه ، در شرح اين سخن ، در ضمن گفتار خود در همان كتاب ( چاپ اوّل صفحه 290 ) گويد : ضمير در گفتار امام عليه السلام : كانى به : به صاحب زنج بر مىگردد ، و نامش على بن محمّد و علوى تبار است و لشكرى كه بدان اشاره رفته است همان زنگيان هستند ، و حادثهء آنها در بصره مشهور است ، شرح حال آنان و اخبار مربوط به آنها و شرح حادثهء آنها كتابى جداگانه دارد ، كه حدود 20 مجلَّد است ، براى آگاهى بر آن به آن كتاب مراجعه كنيد . امّا توصيفى كه امام عليه السلام از آن لشكر به صفات ياد شده فرمود ، براى اين است كه زنگيان از قبل ، اهل لشكر نبودند تا صفاتى كه بدان اشاره رفت داشته باشند ، و اين كه با گامهايشان خاك مىپراكنند كنايه از اين است كه بيشتر پا برهنه و گامهايشان از هم فاصله دارد و عادت پا برهنگى و برخورد با زمين مانند چوب و جز آن همين است ، پس گمان مىرفت كه به جاى سم اسبان با پا ، خاك بپاشند ، مناسبت تشبيه پاهايشان به پاهاى شتر مرغ آن است كه پاهايشان غالبا پهن و كوتاه و انگشتانشان از يكديگر دور بود و به خاطر پهن بودن پاهايشان درازايى براى آن ديده نمىشد در نتيجه در پاره اى از اوصاف شبيه پاهاى شتر مرغ بود . سپس امام عليه السلام خبرهاى ناگوارى از اطراف بصره و خانه هاى آراسته و منقوش آن كه از اهل زنج بدان مىرسد ، ابلاغ فرمود ، و لفظ بالها را براى خانه ها استعاره فرموده است و مقصود حضرت از بالها ، بر آمدگى بالاى ديوارهاست كه از چوبها و حصيرها ساخته مىشود و از سقفها جلو آمده است و ديوارها و مشارف را از ضرر باران نگاه مىدارد و آن در شكل و صورت شبيه ترين اشيا به بالهاى پرندگان بزرگ ، مانند پرندگان شكارى ، مىباشد . همچنين خرطوم پيلها را براى ناودانهايى كه از شاخهء خرما ، به شكل خرطوم فيل ساخته مىشود و قير اندود مىگردد و حدود پنج زرع يا بيشتر مىباشد . استعاره آورده است كه در پشت بامها تعبيه و آويزان مىكنند تا ديوارها را از صدمهء سيل حفظ كند و در صورت ، شبيه ترين اشيا به خرطوم پيلان مىباشد . امّا اين كه امام ( ع ) قوم زنج را چنين توصيف فرموده كه : بر كشته هايشان نمىگريند و غايب خود را نمىجويند يكى از شارحان گويد : اين توصيف امام ( ع ) به معناى نيرومندى و حرص آنان بر جنگ و كشتار است و اين كه ايشان از مرگ باكى ندارند و بر هر كسى كه از آنان مفقود شود افسوس نمىخورند . شارح گويد : « دليل اين كه به مرگ اهميّت نمىدهند و . . . آن است كه همهء آنان يا بيشترشان اصل و نسبى چون مادر ، خواهر و غيره كه معمولا بر كشته هايشان مىگويند ، و در جست و جوى غائبان خود بر مىآيند ، ندارند ، زيرا بيشتر آنان كه در بصره كشته شدند غريب بودند و ندبه كننده اى نداشتند و كسى هم نداشتند كه از غائبشان تفحّص كند » . مىگويم : اين سخن شريف دنباله اى دارد كه سيد رضى ( ره ) در نهج البلاغه نقل كرده است : « انا كاب الدنيا لوجهها ، و قادرها بقدرها ، و ناظرها بعينها » و هر كه خواهان شرح آن است به شرحهاى نهج البلاغه رجوع كند . سپس بايد بدانى كه ابن ابى الحديد شرح بسيار مبسوطى در بارهء آن داده است و چنين مىپندارم كه ابن ميثم ( ره ) با سخن خود « شرح حال اهل زنج به كتاب جداگانه حدود 20 جلد نياز دارد » به سخنانى كه ابن ابى الحديد در شرح آن داده اشاره دارد و هر كه شرح مفصل آن را خواهان است به شرح ابن ابى الحديد چاپ مصر ج 2 صفحه 361 - 310 مراجعه نمايد .