ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
181
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
قدرت است . كلمهء بيست و هشتم گفتار آن حضرت ( ع ) : اوحش الوحشة العجب . ترسناكترين وحشتها خودبينى است . شارح گويد : وحشت تنفّر طبيعى است كه براى حيوان از تصور كردن موجود موذى پديد مىآيد ، وحشت در مقابل انس است و تقابل آن دو تقابل دو ضدّ مىباشد ، امّا عجب گمان دروغى نسبت به نفس است كه خود را مستحقّ درجه اى مىداند كه استحقاق آن را ندارد . و چون وحشت بر افراد خود به صورت تشكيك گفته مىشود و مرتبهء شديد و ضعيف دارد ، بنا بر اين روشن است كه فرض قضيّه چنين است « بدترين درجات وحشت و دورترين آن از انس گيرى خويشتن بينى است » و بايد بدانى كه خود عجب ، وحشت نيست پس باز گشت قضيّه و تقدير به اين است كه « بدترين وحشت نتيجه خودبينى و لازم آن مىباشد » و چنان كه قبلا نظير آن را توضيح داديم ، امام ( ع ) لفظ عجب را مجازا بر وحشت اطلاق فرموده است ، چون مطالب ياد شده روشن شد گوييم : دليل اين كه عجب موجب وحشت مىشود اين است كه شخص خودبين هر گاه باور داشته باشد كه او را بر ديگرى برترى است اگر چه در بعضى حالات در اين اعتقاد به خود دروغ بسته است امّا بيشتر اوقات از تصوّر آن درجه و لوازم آن و اين خيال كه نفسش بدان آراسته شده و از ديگران به سبب آن ممتاز است در وجود او لذّت ايجاد مىكند ، در نتيجه به سرگشتگى و حيرت گرفتار مىشود و بر ديگران ستم مىكند و همنوعان خود را ناقص مىپندارد چون مىپندارد كه تنها خودش آن درجه را دارد اين تصوّر موجب مىشود طبيعت مردم از او گريزان گردد و وحشت او از عجب دو گونه است . 1 - ما توضيح داديم كه فروتنى و نرمخويى و براى خود اظهار نقص كردن در كمال ، موجب ثبوت فروتنى مىشود و طبيعت برادران را شاد و سبب تمايل طبيعت آنها به او مىگردد . و موجب انس گرفتن و در نتيجه دوستى مىشود پس گمراهى و خودبينى و آنچه همراه آن دو است كه همان اضداد ياد شده است هر دو سبب تنفّر طبيعى است كه لازمه اش جدايى و لازمهء آن ، وحشت و بريده شدن از مردم و نبود محبت مىباشد . 2 - كمال از نظر كمال بودنش براى نفس دوست داشتنى و خواستنى است ، پس آدمى ممكن است از حكم خيالى در بارهء خودش خالى باشد به اين كه مستحق كمالى باشد