ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )

136

شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )

آواز دهنده اى است كه ديده نمىشود ( 1 ) . و چون بر تو روشن شد كه كهانت نوعى از دريافت امور نهانى است . مىگوييم : محقّقا گمان خردمند در بيشتر حالاتش بر مبناى دقّت او در نشانه هاى واقعى بسيار است . پس نفس خويش را با آماده شدن براى آن نشانه ها عادت دهد تا هر چه سريعتر از مبادى به مطالب منتقل شود و گاهى خردمند داراى نيروى قدسى است و استعدادش كاملتر و نيرومندتر است در عين حال ممكن است خطا كند يا گمانش مطابق با واقع نباشد چنان كه ممكن است دريافت كاهن نيز از امور نهانى راست نباشد . آن دريافت بر حسب گوناگون بودن استعدادها در شخص صاحب گمان و كاهن گوناگون مىشود . پس امام ( ع ) لفظ كهانت را بطور مجاز نيكو بر گمان خردمند اطلاق فرموده چون هر يك از آن دو ، با نيروى استعداد خودش دريافت فيض مىكنند و هر دو در اين دريافت شريك مىباشند .

--> ( 1 ) بايد بدانى كه شارح ( ره ) را در توضيح معناى كاهن و ساحر سخنى ارزنده است كه در شرح نهج البلاغه در شرح گفتار امير مؤمنان ( ع ) « فانّها تدعوا الى الكهانة » ياد كرده است . علاقه مندان به چاپ اوّل صفحه هاى 194 و 195 مراجعه كنند . و نيز بايد بدانى كه شارح ( ره ) به آنچه در اين جا گفته است اشاره به گفتار ابن سينا دارد كه در اشاره اى از اشارات اواخر شفا ذكر كرده است و اشكالى در ذكر سخن او نيست . « اشارة - گاهى بعضى طبيعتها از كارهايى كمك مىگيرند كه به وسيله آنها براى حسّ سرگشتگى و براى خيال شك و ترديد عارض مىشود و نيرويى كه امور نهانى را دريافت مىكند آمادهء دريافت شايسته اى مىشود و نيروى واهمه را متوجّه به مقصودى نموده تا او را كمك كند ، و به اين كار اختصاص مىيابد به گفتارش در مورد گروهى از تركها كه كارهايى از آنها سر مىزند . اينان هر گاه در پيش كاهنشان زارى كنند كه معرفتى را پيش آورند آن كاهن به سرعت زياد فريادرسى و زارى مىكند . پس پيوسته در زاريش به خاطر نفس كشيدن سخت زبانش را بيرون مىآورد تا آنجا كه به غش نزديك مىشود . آن گاه به آنچه بر نيروى خيالش مىگذرد سخن مىگويد و شنوندگان به نوعى سخنان او را حفظ مىكنند تا از روى تدبير بر آن آگاه شوند و مانند آن چه در اين مورد به سخن مىگويد و شنوندگان به نوعى سخنان او را حفظ مىكنند تا از روى تدبير بر آن آگاه شوند و مانند آن چه در اين مورد به سخن گفتن واداشته مىشود به وسيله انديشيدن در جسم روشن و نورانى كه با حركت و لرزشش چشم را به طپش و لرزه مىاندازد . يا با نازكى و نورانيتش او را گيج و سرگردان مىكند . مانند كسى كه سرگرم انديشيدن در كمى سياهى برّاق است . يا سرگرم چيزهايى است كه مىدرخشد يا موج مىزند و پريشان است . زيرا تمام آنچه ياد كرديم به گونه اى حسّ را مشغول مىكند و از چيزهايى كه نيروى خيال را به گونهء حيرت آورى تحريك مىكند كه گويا اجبارى است نه طبيعى و در سرگردانى دو نيروى حس و خيال فرصتى براى آن حالت ربودگى مىباشد و اين كارها بيشتر در طبيعت كسانى مؤثر مىافتد كه طبيعتشان به حيرت زدگى نزديكتر و به پذيرش سخنان دروغ ، مانند كودكان كودن شايسته ترند . و بسا مىشود كه در پذيرش و گرفتن سخنان دروغ ، نيازمندى حسّ كمك كند و يا هر چيزى كه در آن سرگشتگى و حيرت باشد و چون اعتماد نيروى واهمه به آن طلب زياد شود براى پديد آمدن آن پيوند درنگ نمىكند . پس گاهى درخشش امر نهانى بر اثر نوعى گمان قوى مىباشد و گاهى شبيه به خطابى است كه از جنّ يا منادى غايب برسد و گاهى همراه با ديدن چيزى است كه در برابر چشم قرار مىگيرد تا صورت امر غيبى و نهانى را به گونه اى مشاهده كند » .