حسن بن الفضل الطبرسي ( مترجم : ميرباقري )
36
مكارم الأخلاق ( فارسي )
از عمر : مردى حضور پيغمبر ( ص ) شرفياب شد و حاجت خواست . پيغمبر فرمود اكنون چيزى بنزدم نيست ولى بدنبال من بيا هر گاه چيزى رسيد خواسته ات را بر مىآوريم . عمر گويد : گفتم يا رسول الله خداوند تو را به چيزى كه توانائى ندارى مكلف نساخته ، پيغمبر ( ص ) تبسم كرد چندان كه آثار شادى در چهره اش نمايان شد . در باره شجاعت حضرت ( ص ) از على ( ع ) : در ميدان بدر مرا مشاهده كرديد كه ما به پيغمبر ( ص ) پناه مىبرديم و از همه ما بدشمن نزديك نزديكتر و در حمله سختتر و شديدتر بود . و از على ( ع ) : چون آتش جنگ افروخته و سرخ شد و دشمن روبرو مىشد ، ( همگى ) به پيغمبر ( ص ) پناهنده مىشديم و هيچ كس بدشمن از او نزديكتر نبود . از انس بن مالك : در مدينه صدايى هولناك بر آمد كه پيغمبر سوار اسبى شد كه متعلق بابى طلحه بود و فرمود : چيزى نيافتم و اگر يافتم درياست ( شايد كنايه از اينكه بمانند سراب بود و حقيقتى نداشت ، باشد ) .