حسن بن الفضل الطبرسي ( مترجم : ميرباقري )

37

مكارم الأخلاق ( فارسي )

و بروايت ديگرى از انس : پيغمبر ( ص ) شجاعترين و نيكوترين و سخىترين مردم است ، يك شب بانگى هولناك برآمد چنان كه همه مردم مدينه بفزع آمدند و به طرف صدا به راه افتادند ، پيغمبر بايشان برخورد كرده در حالى كه بر آنان سبقت داشت وى گفت چرا مىترسيد ؟ ! و در اين حال بر فرس ابى طلحه سوار بود و شمشير بر گردن داشت . انس گويد مردم شروع كردند به اين سخن كه از چه ميترسيد . كه اين دريا و سرابى بود ( يعنى بانگ ترسناك ريشه و اصل مهمى نداشت ) . در علامت خشنودى و خشم آن حضرت ( ص ) از ابن عمر : پيغمبر ( ص ) خشنودى و خشمش در چهره مقدسش نمايان مىشد وقتى خشنود مىگشت گويا نور رخسار مباركش ديوار را روشن مىكرد و چون غضب مىكرد رنگ رخسارش تيره و سياه مىشد . از كعب بن مالك : پيغمبر ( ص ) وقتى چيزى مسرورش ميساخت صورتش باز و روشن ميشد چنان كه گوئى قرص ماه است . از امير المؤمنين على ( ع ) : پيغمبر وقتى چيزى را ميديد كه دوست داشت ميگفت