حاج ملا هادي السبزواري

502

شرح مثنوى

يا حوايج : جمع حايجه . يعنى حاجت دارنده‌هاى به او - نه جمع حاجت . اگر چه - بر خلاف قياس - جمعِ حاجت هم آمده . از پزش : به پاى فارسى ، و زاى معجمه . يعنى عشاق او و سوختگان او يك قبله و يك دلند و يكىاند . و مىشود « جوانح » به جيم اوّل و نون وسط و حاء آخر بخوانيم ، كه پهلوها باشد . كه نار جوانح بسيار در اشعارِ عرب واقع است . و جوانح يك لخته‌اند . يعنى پهلوها و ضلوع گداخته‌اند و يك قطعه شده‌اند از سوز نار عشق . ( ( 4040 ) ) چون كه با حق متصل گرديد جان * ذكر آن اين است و ذكر اين است آن ن 1240 13 - ك 411 36 ذكر اين است : به كسر راء ذكر . و اين است ، به سكتهء مليح . قال تعالى * ( « فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ » 2 : 152 ( 1 ) ( ( 4042 ) ) خنده بوى زعفران وصل داد * گريه بوهاى پياز آن بعاد ن 1240 15 - ك 411 37 بعاد : دورى . ( ( 4044 ) ) يار آمد عشق را روز آفتاب * آفتاب آن روى را همچون نقاب ن 1240 17 - ك 411 38 روز آفتاب : يعنى آفتاب روز ، پس روى يار آفتاب روز عشق است و آفتاب حسّى حجاب آن روى است . ( ( 4049 ) ) طفل داند هم نداند شير را * راه نبود اين طرف تدبير را ن 1240 22 - ك 411 40 داند : به شعور بسيط . هم نداند : به شعور تركيبى ، كه علمِ به علم ندارد . ( ( 4050 ) ) گيج كرد اين گنجنامه روح را * تا بيابد فاتح و مفتوح را ن 1241 1 - ك 412 1 اين گنجنامه : اشارت است به قصهء آن فقير گنج طلب ، و آن گنجنامه كه در خواب ديد - كما مرّ . تا بيابد : يعنى مانع شد كه بيابد روح فتوحى . ( ( 4051 ) ) گيج نبود در روش بلكه اندرو * حاملش دريا بود نه سيل و جو ن 1241 2 - ك 412 1

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء بقره ، آيهء 152 . .