حاج ملا هادي السبزواري

501

شرح مثنوى

( ( 4020 ) ) بهر جان خويش جوزيشان صلاح * هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح ن 1239 15 - ك 411 25 اصطلاح : يعنى قناعت مكن به مجرّد اصطلاح دانى . بلكه صلاح و سداد و تخلَّق به اخلاق ايشان را تحصيل كن . ( ( 4021 ) ) آن زليخا از سپندان تا به عود * نام جمله چيز يوسف كرده بود ن 1239 16 - ك 411 25 نام جمله چيز : يعنى معنىِ همهء الفاظش و افعالش ، يوسف بود . چون عارف به حقّى كه قلبش و قالبش و همهء اوصافش و افعالش ياد حق كند ، نه همين لسانش . ( ( 4022 ) ) نام او در نامها مكتوم كرد * محرمان را سرّ آن معلوم كرد ن 1239 17 - ك 411 26 نام او در نامها : چنان كه در لباس آفتاب و مه و گل و بلبل و ساقى و ساغر و مغ و پير و مغان و مانند اينها از پردگيان حقيقت گويند . و گذشت كه : خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در لباس ديگران ( ( 4026 ) ) ور بگفتى گل به بلبل راز گفت * ور بگفتى سر شه شهباز گفت ن 1239 21 - ك 411 28 سرّ شه شهباز گفت : سرّ شاه حقيقى - كه حق حقيقى است - عياناً و حقّاً ، يوسف به وجودش گفت . كه بسيار اوقات شهباز ، كنايت از انسان كامل است . و اوست مظهر اعظم و مجلاى اتمّ و كاشف سرّ الله . و در بعض نسخ شه مقدّم است بر سرّ . و شهناز - به نون است . پس شه ، يوسف باشد . و شهناز ، كلمات تكوينيّهء حق - تعالى . كه وجود منبسط كاف و نون است . بلكه ، همه عالم صداى نغمهء اوست كه شنيد اين چنين صداى دراز و سرّ اين شهناز گفتن مجمل دو كون بودن است . ( ( 4029 ) ) ور بگفتى دوش ديگى پخته اند * يا حوايج از پزش يك لخته اند ن 1240 2 - ك 411 30 ديگى پخته‌اند : يعنى ديگ سوداى وصالش و هوس بهره از جمالش . نظير قول قائل كه در مذمت دل دادن به اقاربِ صورى و اعتبارى گويد : آبى كه به روزگار بندد كيمخت گاهى پسرش نام نهى گاهى دخت خانى شد و اميد در آن رخت انداخت ديگى شد و پندار در آن سودا پخت