حاج ملا هادي السبزواري

391

شرح مثنوى

ابى : ابا كننده و سركش . ( ( 2256 ) ) كودك ديوانه بازى كى كند * جزو بايد تا كه كل را پى كند ن 1153 5 - ك 385 41 كودك ديوانه : ناظر به آن است كه فرمود در صفا . جزو بايد : يعنى سنخيت و قابليت بايد . پى كند : پيروى كند . و در بعض نسخ « فى كند » ، يعنى رجوع كند به كل . و سايه را فيء گويند ، چون رجوع كند . ( ( 2259 ) ) طالب گنجش مبين خود گنج اوست * دوست كى باشد به معنى غير دوست ن 1153 9 - ك 386 3 دوست كى باشد : عاشق و معشوق ز يك مصدرند چه ، آن گنج باطن ، ذاتِ روح است . ( ( 2260 ) ) سجده خود را مىكند هر لحظه او * سجده پيش آينه است از بهر رو ن 1153 10 - ك 386 3 آينه است از بهر رو : چه ، ساجد رو از مقابل مىگرداند به سوى خود . ( ( 2261 ) ) گر بديدى ز آينه او يك پشيز * بىخيالى زو نماندى هيچ چيز ن ندارد - ك 386 4 پشيز : به پى فارسى و زى - اخت رى - پول مسى سكه دار ريزه و كوچك . يعنى شرق و برقى كالبرق الخاطف . ( ( 2264 ) ) اسجدوا لآدم ندا آمد همى * كادميد و خويش بينيدش دمى ن 1153 14 - ك 386 5 كآدميد : چه ، آدمى هيكل توحيد است . و چنان كه در او نباتيّت و حيوانيّت به نحو اتمّ هست ، همچنين ملكيت ، اگر در علم و عمل بكوشد و عصمت از خطا او را در هر دو روزى شود ، پس گويا ملايكه مرائى آدمند . دمى : از باب اكتفا به اقل است . يا اين دم از ايّام الله است . و چون « آنِ » سيال است ، كه راسم كلِّ زمان است . و « دمى » با « آدمى » جناس غير تام دارد . و در نسخه « همى » بود ، و ايطاست . ( ( 2265 ) ) احولى از چشم ايشان دور كرد * تا زمين شد عين چرخ لاژورد ن 1153 15 - ك 386 6 تا زمين : يعنى آدم خاكى .