حاج ملا هادي السبزواري
370
شرح مثنوى
گفت پندارى ز درد كار خويش مرتضى با چاه گفت اسرار خويش چاه چون بشنيد آن تابش نبود لاجرم پر خون شد و آبش نبود و اين پر خون شدن چاه از درد علىِ مرتضى ، از باب مبالغهء مقبوله است . مثل * ( يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ 24 : 35 ( 1 ) ، كه مقرّب به صحت چون يكاد ، چيزى مىآورند . كه اينجا هم پندارى فرموده . و اما سر فراچاه كردن و اسرار گفتن ، اشارت است به كتمان از نامحرم - اسرار را . و تأويلش آن است كه اسرار را بايد به كسى گفت كه عمق داشته باشد . و يا بايد در باطن و عمق قلب خود نگه داشت كه : بين المحبِّين سرّ ليس يفشيه قول و لا قلم للخلق يحكيه ( ( 2016 ) ) مست گشتم خويش بر غوغا زنم * چَه چه باشد خيمه بر صحرا زنم ن 1141 19 - ك 382 24 مست گشتم : از باب نقض و رجوع است ، كه از محسّنات بديعيه است . يعنى در حالت صحو چون على سر را فراچاهى كنم . ولى در حالت محو مست گشتم . . . و اشارت است به آن كه مشرب اهل الله دو گونه است : يكى كتمان اسرار ، و يكى افشا و عربده جويى كند . شبلى فرمايد : از آن جامى كه به منصور دادند ، به ما نيز دادند . و او نوشيد و عربده آغاز كرد و ما نوشيديم و دم در كشيديم و ديگرى گويد كه : نه آن جام بود ، و الَّا تو هم عربده آغاز كردى و مىشود كه « چون بخواهم » و « چون كه اخوان را . . . » ، از زبان آنان و « مست بر گشتم . . . » و « بر كف من نه . . . » از زبان اينان باشد . ( ( 2018 ) ) منتظر مىباش بر كنج اى فقير * ز آن كه ما غرقيم اين دم در عصير ن 1141 21 - ك 382 25 منتظر مىباش بر كنج اى فقير : يعنى از مست و مجذوبِ حق ، دلالت و اشاره نيايد . كه او جمع مكسّر است ، و مرشد و دليل بايد جمع سالم باشد عصير : آب انگور . و مراد خمر غلبهء عشق است . و در بعض نسخ « منتظر گو باش بىكنج آن فقير » . و اوّل ، اصحّ است . و توجيه آن است كه چون مولوى ، استغراقى به خود نسبت داد ، مىفرمايد كه حال وجود كتبى آن فقير و احوالش - كه فى الجمله گذشت - گو به آخر نرسد كه حال ، غرقِ بحرِ توحيدم .
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء نور ، آيهء 35 . .