حاج ملا هادي السبزواري
33
شرح مثنوى
گر چه كُه : مخفف كوه است يعنى هستى خود را ديد لهذا مقهور شد . ( ( 472 ) ) جز كسى كاندر قضا اندر گريخت * خون او را هيچ بر تيغى نريخت ن 406 11 - ك 145 3 كاندر قضا اندر گريخت : تلميح است به قول امير المؤمنين على ( ع ) كه چون قول افلاطون را شنيد كه گفته است كه العالم كرة و الأرض نقطه و الافلاك قسّى و الحوادث سهام و المواليد اَهداف و الله هو الرامى فاين المفرّ ؟ فرمود : فَفرّوُا اِلَى الله . بر تيغى : يعنى تيغى به خون او آلوده نشد . و اما تربيع كه از انظار نحسيه است در نزد منجمين اينجا حسنى ندارد اگر چه در بعض نسخ است . قصهء اهل ضروان و حيلت كردن ايشان تا بىزحمت درويشان باغها را قطاف كنند . ن 406 14 - ك 145 5 قطاف : چيدن ميوه . ( ( 478 ) ) با گل انداينده اسكاليد گل * دستكارى مىكند پنهان ز دل ن 406 19 - ك 145 8 با گل انداينده : اندا - به وزن فردا - كاه گل ماليدن به ديوار . و گل انداينده اسم فاعل آن است . و سگال - به گاف فارسى - انديشه و خصومت و گفتگو . و هر سه معنى اينجا راه دارد يعنى كل محل صنع است براى صانع و بجز قبول تصريف شأنى ندارد و اعضا يا قوى چنان كه در صفحهء پيش نوشتيم اثرى ندارند بجز آثار قلب . پس استفهام در هر دو مصراع انكاريست و تقريع و تعيير است از جهت اخفاء آنها سرّ را از عالم السرّ و الخفيات - تعالى . ( ( 479 ) ) گفت أ لا يَعلم هَواكَ مَن خَلق * أَنَّ فى نَجواكَ صدْقاً اَمْ مَلَق ن 406 20 - ك 145 8 گفت أ لا يعلم : اشارتست به كريمهء « أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ » 67 : 14 ( 1 ) . و مدلول آيه شريفه تعليم برهانيست بر علم حق به خلق . و جميع عقلا متعلَّم شدهاند آن را و به كار بردهاند . و آن اين است كه علمِ به علت مستلزمِ علمِ به معلول است . و حق علَّتِ همه است . و علمِ به خود كه علت است دارد ، پس علم به همه دارد . پس اولًا عليّت و خالقيّت را فرموده ، و ثانياً علمش را به ذات اقدس فرموده كه الخبير باشد و جهت علمش را به ذاتش اشارت فرموده كه اللطيف باشد يعنى مجرّد است و هر مجرّد علمِ به ذات خود دارد . چه ، مانع از علم تجسم است . كه جسم و جسمانى حضور براى خود ندارند . پس چون علم به خود و به اسماء و
--> ( 1 ) قرآن كريم سورهء ملك آيهء 14 . .