حاج ملا هادي السبزواري
66
شرح مثنوى
( ( 602 ) ) ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلق فانى نما ن 30 7 - ك 14 30 تو وجود مطلق : بدان كه وجود عنوانى دارد و حقيقتى . اما عنوان پس او عبارت است از مفهوم وجود عام بديهى اولىّ التصور . و اما حقيقت پس او معنون اين مفهوم است كه طرد عدم و مناط ترتب اثر و خبر است از هر چيز ، و عين الاعيان و حاق الواقع است . و اوست متحقق بالذات ، و ماهيات امكانيه متحقق به او بالعرض . چنان كه ماهيت را به اعتبار او حقيقت و ذات گويند . و او به خود حقيقت و تحقق و متحقق است ، بلكه حيثيت وجود كاشف از حيثيت وجوب است . چه ابا و امتناع از عدم دارد ، و قابل نيست عدم را ، چه مقابل قابل مقابل نيست ، چه بايد قابل و مقبول با هم جمع شوند و متقابلان اجتماعشان ممتنع است ، مثل اينكه بَرد قابل حرّ نيست و بالعكس ، و برد قابل لا برد نيست و بالعكس . موضوعى بايد تا اين يا آن را قبول كند . و همچنين در جواهر صورت نوعيهء آب قابل صورت نوعيهء هوا نيست ، و بالعكس . اين است كه حكما به وجود مادهء باقيه در كون و فساد و خلع و لبس قايلند . پس همچنين وجود قابل عدم نيست و بالعكس . بلكه ماهيات امكانيه قابل هر يك مىشود . پس حقيقت ، وجود بسيط محيط حق است . و اين اتفاقى است ميانه عرفاء شامخين و حكماء الهيين كه حق تعالى وجود بحت است و ماهيت ندارد چه ماهيت حيثيت عدم اباى از وجود و عدم است ، پس نشايد كه به تنهايى ذات حق باشد . و نيز نشايد كه با وجود ذات حق باشد ، كه تركيب در ذات حق لازم آيد . و نيز نشايد كه ماهيتى داشته باشد مجهولة الكنه ملزومهء وجود ، چنان كه قول امام فخر الدين رازى است ، چه غير وجود ملزوم وجود و مقدم بر وجود نشود . بيت : ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش خشك ابرى كه بود ز آب تهى نايد از وى صفت آب دهى و اينكه مىگويد ماهيتى مجهول الكنه تهويلى است ، معنىاش آن است كه نمىتوان تعيين كرد به ملكيت يا فلكيت يا انسانيت يا غير اينها . و ليكن معلوم است كه ماهيت مخالف وجود است . پس مىگوييم ماهيت مخالف وجود حيثيتى است لا تأبى عن الوجود و و لا عن العدم . پس لايق جناب قدس نيست كو نتوانى آن شيئيت ماهيتى را تعيين كنى . ولى مىگويى كه شيئيت ماهيت غير شيئيت وجود است كه اگر همان شيئيت وجود بودى مطلوب ما لازم آمدى . و چون فرق ميانه وجود عنوانى و حقيقت وجود كردى ، پس بدان كه اين وجود عنوانى را كسى عين ذات واجب الوجود بلكه عين ذات ممكنات ندانسته است ، كه در نزد جميع بر جميع زايد است ، بلى عنوانى و وجهى از وجوه حقيقت است در ذهن . و چنان كه اين مفهوم عموم و بداهت دارد ، آن حقيقت احاطه و انبساط دارد ، احاطهء بود به نمود . و شدت ظهور دارد ، چه نور حقيقى است . و معنى نور ، ظاهر بالذات و مُظهِر للغير است . و اين حق حقيقت وجود است كه ظاهر بالذات و مُظهِرِ ماهيات است . و بدان كه حقيقت وجود عين حيات و علم و اراده و مشيت و عشق و قدرت و تكلم و نحو اينهاست از كمالات . ولى ظهور اينها در اشيا مثل ظهور خود وجود حقيقى به تفاوت است . و اگر