حاج ملا هادي السبزواري

64

شرح مثنوى

بيشتر از سه روز ، و نسلى از ايشان باقى نماند ، و نيست بر روى زمين امروز مسوخى ، و آن چه واقع مىشود بر آنها اسم مسوخ مثل ميمون و خوك و خرس و نحو اينها ، اشباه آن صورند كه خدا بر ايشان غضب كرد . و بدان كه حق ، وقوع مسخ است به حسب تقليب ملكوت انسان به صور حيوانيه مناسبهء اعمال و اخلاق او ، چنان كه از مأثورات است در برازخ اعمال كه : يُحشَرُ الأشرارُ عَلى صُوَرٍ يَحسُنُ عِندَها اَلقِرَدَةُ وَالخَنازيرُ . ( 1 ) و چون مسخ ملكوتى باطن انسان شقى حق بود ، تقليب به اقبح را فرمود . چگونه مسخ نباشد و حال آن كه تقليب به ادنى مسخ بود و در ادنى هم تقليب به كوكب مضيئ چندان معذورى نداشت . لهذا در قياس اولوى بنا را بر صحت اخبار تقليب به زهره و سهيل گذاشته كه اگر تقليب ملكوتى نفس مسخ است ، و لا ريب فيه ، پس خاك و حشيش و زر و نقره و آب و گل شدن چگونه مسخ نباشد ؟ زيرا كه نفس چون بسيار لطيف است بهر چه رو آرد رنگ او بريزد ، بلكه بنا بر اتحاد مُدرِك با مُدرِك كه : « اى برادر تو همين انديشه اى » عين او شود ، چنان كه جاى ديگر فرمايد : « اين به خاك اندر شد و گل خاك شد » . ( ( 538 ) ) خويشتن را مسخ كردى زين سفول * ز ان وجودى كه بد آن رشك عقول ن 27 5 - ك 13 26 سفول : پستى . ( ( 541 ) ) آخر آدم زاده اى اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف ن 27 8 - ك 13 28 آخر : با اخر جناس محرف دارد . ( ( 543 ) ) گر جهان پر برف گردد سر به سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر ن 27 10 - ك 13 29 گر جهان پر برف : قال قايل : و ما الناس فى التمثال الا كثلجة و أنت بها الماء الذى هو تابع و لكن يذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع ( ( 544 ) ) وزر او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار ن 27 11 - ك 13 29 وزر : ثقل . در خرابى گنجها پنهان كند خار را گل جسمها را جان كند ن ندارد - ك 13 30 خار را گل : تو ز خارى چمن آرى تو ز خونى لبن آرى

--> ( 1 ) قريب به اين مضمون : علم اليقين ج 2 ص 901 . .