حاج ملا هادي السبزواري
404
شرح مثنوى
( ( 3247 ) ) كاين حقيقت قابل تأويلهاست * وين توهم مايهء تخييلهاست ن 354 2 - ك 128 36 كاين حقيقت : تدارك است براى قولش : « بىحقيقت . . . » ، كه حقيقتى كه نفى شد حقيقت لفظ بود . چون در دلالت صاحب وجوه است و متشابه . ( ( 3248 ) ) آن حقيقت كآن بود عين و عيان * هيچ تأويلى نگنجد در ميان ن 354 3 - ك 128 37 هيچ تأويلى نگنجد : همه محمول بر حقيقت مىشود ، بىآنكه تجسّم و تشبّه لازم آيد . مثلًا انسان كامل كه آيت الله الكبرى و كلمة الله الافخم و اسمه الاعظم و ظهوره الاتمّ ، ديد ، شد يد الله و عين الله و عرش الله و غير ذلك ، محمول بر حقيقت تواند بود ، بىمحذورى و بىقصورى و تحديدى . ( ( 3249 ) ) چون كه هر حس بندهء حس تو شد * مر فلكها را نباشد از تو بد ن 354 4 - ك 128 37 چون كه هر حس بنده : يعنى چون كه حسهاى تو تابع و مسخّر عقل تو ، بلكه علم حضورى تو شد جميع حسها بنده و مقهور شدند . چه از يك سنخند - خاصه در موحد . و همچنين محسوسات بالذات كه وجود فى نفسه آنها عين وجود آنهاست در حواس . چه فلك و فلكى و چه عنصر و عنصرى . به علاوه آن كه فرض اين است كه به گلزار حقايق راه يافت ، چون جزئيّات را وسيلهء نيل كليّات نمود . پس آن كه حقايق را داراست ، البته رقايق را داراست . آن كه حقيقت شمس را رسيد كه مجرد است از غواشى زمان و مكان و بالجمله از ماده و عوارض ماده چگونه صورت جزئيهء آن را ندارد . « چيست اندر نهر كاندر بحر نيست ؟ » و به اين اشارت فرمود كه : « مغز آن كه بود . . . » و محسوسات بالعرض نيز آن تو است . چه ماهيت آنها و ماهيت محسوس بالذات يكى است . اين است كه حكماى الهى فرمودهاند كه اشياء بانفسها به ذهن آيند . و وجود هم حقيقت بسيطه است . و به نظر مراتب نيز سنخيت است . و اصل محفوظ واحد است . و مراتب چون ظل و ذى ظل و عكس و عاكسند و بينونت نيست . و تخلَّل غير حقيقت وجود در او منتفى است . پس ترا ملك عظيمى است . ( ( 3252 ) ) پس فلك قشر است و نور روح مغز * اين پديد است آن خفى زين رو ملغز ن 354 7 - ك 129 2 نور روح مغز : نور روح صور عقليهء فلكيهء روح است . كه اَلعِلمُ نُورُ يَقذِفُه الله فى قلبِ مَن يَشاءُ ( 1 ) .
--> ( 1 ) بحار الانوار ج 1 ص 225 . .