حاج ملا هادي السبزواري
371
شرح مثنوى
كو حادث است : چه مرادشان اسباب امكانيه است . ز انكه حادث : و حال آن كه قهر خدا صفت اوست ، و صفات او عين ذات اوست ، چه جاى قديم بودن آنها . و قهر خدا در حقيقت قاهريت و باهريت نور اوست ، كلّ انوار را ، و احاطت وجود اوست به كلّ وجودات ، چون قاهريت نور شمس در نهار ، كلّ انوار ثابت و سيّار را . و از اسماء اوست : يا نُورَ النُّورِ يا نُورَ كُلِّ نُورٍ يا نُوراً فَوقَ كُلِّ نُورٍ ( 1 ) . ( ( 2641 ) ) لطف سابق را نظاره مىكنم * هر چه آن حادث دو پاره مىكنم ن 324 16 - ك 119 30 لطف سابق را : يعنى ملاحظهء « سَبَقَت رَحمَتُه غَضَبه » را مىكنم . و رحمت ، عين ذاتِ اوست . و اينكه « كانَ الله وَلَم يَكُن مَعَه شَيْءٌ » . و اينكه او وجود صرف است كه لا اسم له و لا رسم له منظور است . در آن خلوت كه هستى بىنشان بود به كنج نيستى عالم نهان بود وجودى بود از نقش دويى دور ز گفت و گوى مايى و تويى دور وجودى مطلق از قيد مظاهر به نور خويشتن بر خويش ظاهر دل آرا شاهدى در حجلهء غيب مبرّا دامنش از تهمت عيب نه با آيينه رويش در ميانه نه زلفش را كشيده دست شانه صبا از طرّه اش نگسسته تارى نديده چشمش از سرمه غبارى نگشته با گلش همسايه سنبل نديده سبزه اش پيرايهء گل نواى دلبرى با خويش مىساخت قمار عاشقى با خويش مىباخت ولى ز آن جا كه حكم خوب رويى است ز پرده خوب رو در تند خويى است پريرو تاب مستورى ندارد در ار بندى سر از روزن در آرد نظر كن لاله را در كوهساران كه چون خرّم شود فصل بهاران كند شق شقه گلريز خارا جمال خود كند ز آن آشكارا ترا چون معنيى در خاطر افتد كه در سلك معانى نادر افتد نيارى از خيال او گذشتن دهى بيرون به گفتن يا نوشتن چو هر جا هست حسن اينش تقاضاست نخست اين جنبش از حسن ازل خاست برون زد خيمه ز اقليم تقدس تجلَّى كرد در آفاق و انفس به هر آيينه اى بنمود رويى بهر جا خاست از وى گفت و گويى پس چنان كه در آغاز ، خدا بود و هيچ اسمى و رسمى نبود - حتى آن كه احديّت مقدم است بر واحديت ، و مفاهيم اسماء و صفات او تأخر دارد از مصداق آنها - و ممكنى و حادثى نبود ،
--> ( 1 ) دعاى جوشن كبير . .