حاج ملا هادي السبزواري

28

شرح مثنوى

و سپاه ، و غير اينها . و بعضى مناسب مقام است . و جناس تامّ در كلام است . ( ( 29 ) ) چون كه گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت ن 2 12 - ك 2 20 در گذشت - نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت : اين أنسب است از نسخهء چون كه گل رفت و گلستان شد خراب بوى گل را از كه جوييم از گلاب كما لا يخفى . و اين در جاى ديگر است . سرّ پنهان است اندر زير و بم فاش اگر گويم جهان بر هم زنم ن ندارد - ك 2 18 جهان بر هم زنم : خواجه حافظ - قدس سرّه - راست : گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مىكرد و مير حسينى - قدس سرّه - راست : چون نكتهء اصل گفت با فرع ببريد سرش سياست شرع و فرمود : « فاش گر گويم » ، چه در پرده فرمود : جمله معشوق است . . . ( ( 31 ) ) چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپرواى او ن 2 14 - ك 3 1 پروا : « به پاى » ( فارسى ) ، طاقت و باك و دانش و توجه و التفات . و اخير مراد است . و پرواى ثانى جناس مرفو دارد با اول . نور او در يمن و يسر و تحت و فوق بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق ن ندارد - ك 3 3 يمن [ و ] يسر : به فتح اول فى القاموس : « اخذ يمنة و يمناً محركة أَي ناحية يمين . و اليسرى و اليسرة و الميسرة خلاف اليمنى و اليمنة و الميمنة ، و يسر - بالضم - جمع اليسار . » ( ( 33 ) ) عشق خواهد كين سخن بيرون بود * آينه غمّاز نبود چون بود ن 2 16 - ك 3 3 غمّاز : افشا كننده مِن غمز بالعين و الجفن و الحاجب ، اشار . او من غمز داؤُه . ( ( 35 ) ) بشنويد اى دوستان اين داستان * خود حقيقت نقد حال ماست آن ن 2 18 - ك 3 8 خود حقيقت نقد حال ماست آن : يعنى اين داستان تمثيل حال ماست كه در عالم غربت و نشاهء طبيعت واقعيم كه عقل شاه است و نفس ، كنيزك معشوقهء آن ، و باز تن معشوق نفس است . و معلوم است كه نفس در عالم طبيعت به علَّتها ، معلوله است . و صحّت او جارى مىشود بر دست طبيب حقيقى نفوس كه حضرت مرشد كامل مكمّل است . و به رياضت دادن ، تن را كه معشوق نفس است نزار مىكند و قواى تن را ضعيف مىسازد . و بر اين قياس كن تطبيق باقى تمثيل را بر حقيقت .