حاج ملا هادي السبزواري
27
شرح مثنوى
بند بگسل : يعنى از رقيّت كونين به مقام حريّت و طرح كونين و خلع نعلين گام بردار ، كه ظرفيت تو وسيع شود و الَّا گر بريزى بحر را . . . ( ( 22 ) ) هر كه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و جمله عيبى پاك شد ن 2 5 - ك 2 15 هر كه را جامه : شروع است در تمجيد عشق . ( ( 23 ) ) شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبيب جمله علَّتهاى ما ن 2 6 - ك 2 16 شاد باش اى عشق : از مقالات عرفاست كه إِذا تَمَّ العِشقُ فَهُوَ الله . و اين قرع سمع كس نكند . چه اين مثل آن مقاله است كه حكما فرمودهاند موافق آن چه در شرايع الهيه است كه صفات حق تعالى عين ذات اوست و از آن جمله است اراده . و حكيم فارابى مىگويد : يَجِبُ أن يَكُونَ فىِ الوُجُودِ وُجُودٌ بِالذّاتِ ، وَفىِ العِلمُ عِلمٌ بالذّاتِ وَفىِ القُدرَةِ قُدرَةٌ بِالذّاتِ وَفىِ الإرادَةِ إرادَةِ بِالذّاتِ حَتَّى تَكُونَ هذِه الُامُورُ فى غَيره لا بِالذّاتِ انتهى . و اراده همان عشق است . و همچنين مشيّت و رضا و ابتهاج و ميل و نحو اينها همه عشق است ، عِباراتُنا شَتّى وَحُسنُكَ واحِدٌ . ولى عشق چون وجود ، مراتب دارد . اول مرتبهء خفا ، چنان كه حكماى الهيين فرمودهاند كه اَلأوَّلُ تَعالى أَجَلُّ عاشِقٍ بِذاتِه عَشِقَ أو لَم يَعشَق . عارف جامى راست كه : در آن خلوت كه هستى بىنشان بود به كنج نيستى ، عالم نهان بود وجودى بود از نقش دويى دور ز گفتگوى مايى و تويى دور وجودى مطلق از قيد مظاهر به نور خويشتن بر خويش ظاهر تا آن جا كه : نواى دلبرى با خويش مىساخت قمار عاشقى با خويش مىبافت و دوم مرتبهء ظهور كه در همه سارى ، از همه عارى است . و در اين ابيات مرتبهء دوم مراد است . ( ( 24 ) ) اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما ن 2 7 - ك 2 16 ناموس : ( فارسى ) ، اداره و خانه و منزل و عفت . ( ( 27 ) ) با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى ن 2 10 - ك 2 19 با لب دمساز : طلب سامع هم راز است . ( ( 28 ) ) هر كه او از هم زبانى شد جدا * بىنوا شد گر چه دارد صد نوا ن 2 11 - ك 2 19 بىنوا : ( فارسى ) ، بىرونق . و « نوا » ى ثانى : نغمه . و عكس هم جايز است . و معانى بسيار دارد ، كه در جاى خود مذكور است ، مثل : سامان ، و توانگرى ، و ساختن كار ، و روزى ، و توشه ،