حاج ملا هادي السبزواري

167

شرح مثنوى

گر نه خر دانيم ما خود را خريم : آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابد الدهر بماند ( ( 2852 ) ) بلكه از دجله اگر واقف بدى * آن سبو را بر سر سنگى زدى ن 141 17 - ك 57 29 آن سبو را بر سر سنگى زدى : در مشت خاك من چه بود لايق نثار هم از تو جان ستانم و سازم فداى تو ( ( 2863 ) ) گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس پوش كرد ن 142 8 - ك 58 7 گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد : اشارت است به حديث قدسى كه : كُنتُ كَنزاً مَخفِياً . . . ( 1 ) الحديث ، و جوش كرد اشارت است به آن كه حكما فرموده‌اند كه موجود تام آن است كه هر چه در حق او ممتنع نباشد همه را دارا باشد و همه بالفعل باشد و حالت منتظره نداشته باشد چون عقول كليه . و فوق التمام آن است كه بعلاوهء اين ، گويا فوّارهء حياتش و كمالش به سر بر آمده و بر كل ماسواى او ريخته و وجود و كمال وجود همه از او مترشح است و در نزد همه عاريت است و اين حضرت واجب الوجود است . ( ( 2870 ) ) چون در معنى زنى بازت كنند * پرّ فكرت زن كه شهبازت كنند ن 142 15 - ك 58 11 چون در معنى زنى بازت كنند : ايهام دارد ، چه ، مراد آن است كه در را مفتوح سازند ، و به باز ايهام دارد به قرينهء شهباز . ( ( 2872 ) ) نان گل است و گوشت كمتر خور از اين * تا نمانى همچو گل اندر زمين ن 142 16 - ك 58 12 نان گل است : چه عنصر غالب نباتات و لحوم حيوانات آب و خاك است . ( ( 2878 ) ) آن عرب را بىنوايى مىكشيد * تا بدان درگاه و آن دولت بديد ن 143 1 - ك 58 15 بىنوايى مىكشيد : يعنى از رياضت فقر مىتوان به كمال رسيد و به دولت حقّه پيوست . ( ( 2884 ) ) آن كفش را صافى و محقوق دان * همچو دشنام لب معشوق دان ن 143 7 - ك 58 19 محقوق : اسم مفعول حاق . ( ( 2888 ) ) گر بت زرين بيابد مؤمنى * كى هلد او را پى سجده كنى ن 143 11 - ك 58 20

--> ( 1 ) لؤلؤ مرصوع ، ص 61 .