حاج ملا هادي السبزواري
110
شرح مثنوى
ادبار نمودند و اقبال ننمودند . ( ( 1452 ) ) گفت با جسم آيتى تا جان شد او * گفت با خورشيد تا رخشان شد او ن 71 21 - ك 31 16 گفت با جسم آيتى : گفتههاى حضرت با اين و آن ، تجليات اسماييهء اوست و متوجه ساختن آنهاست به غايات كه اسماء باشند كه هم مربيات و هم غاياتند . * ( ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ 11 : 56 . ( 1 ) و نكتهء مخوف از اسماء قهريه است . ( ( 1460 ) ) تا كنى فهم آن معماهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را ن 72 7 - ك 31 22 معماها : ايقاعها در تحت مظهريت اسماء متقابله است . تا آن كه بعضى بر بعضى غلبه كند و دولت او را باشد . ( ( 1463 ) ) لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد * و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد ن 72 10 - ك 31 23 لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد : يعنى لفظ جبر را كسى بايد بگويد كه عشق حقيقى بىطاقت به او داشته باشد كه به سبب همان عشق از طلب و از كار نماند . و اگر درد عشق نباشد ، جبر را در غير موقع استعمال كرده و ظلم كرده . و مناسبت مطلب جبر به سابق آن است كه محل وحى پر است از نور موحى و كالميت بين يدى الغسال است ، يقلبّه كيف يشاء و حالت انسلاخيه از كونين دارد و از خود هستى ندارد و چنان كه فرموده ، اين معيّت قيّوميّه حق است و مقوّميّت حق است با عبد . ( ( 1468 ) ) اختيار و جبر ايشان ديگر است * قطرهها اندر صدفها گوهر است ن 72 15 - ك 31 26 اختيار و جبر ايشان ديگر است : جبر ايشان مقهوريت وجود ايشان است در وجود حق و ممسوس بودن ايشان است به نور ذات و طمس صفاتشان در صفات ، و محو فعلشان در فعل او ، و اختيارشان اختيار حق ، چه اوست مختار حقيقى ، در ايشان ظهور كرده و مظهر در آن مختار گم شده . اجزاى وجود من همه دوست گرفت نامى است ز من بر من و باقى همه اوست و تمثيل به « درّ » و « قطره » و مانند اين از براى تبديل جبر و اختيار با هستى است به قهر و اختيار بىهستى مجازى در حال فناء فى الله و بقاء الله . ( ( 1469 ) ) هست بيرون قطرهء خرد و بزرگ * در صدف آن درّ خردست و سترگ ن 72 16 - ك 31 26 سترگ : مثلثة السين المهملة ، درشت و بزرگ در غايت . ( ( 1480 ) ) فعل حق و فعل ما هر دو ببين * فعل ما را هست دان پيداست اين ن 73 7 - ك 32 5
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء هود ، آيهء 56 .