الملا فتح الله الكاشاني

401

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

بيند و بر قبح اعمال خود واقف شود * ( فَيَقُولُ ) * پس گويد از روى ندامت * ( يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ ) * اى كاشكى داده نشدى يعنى به من ندادندى * ( كِتابِيَه ) * نامهء اعمال مرا و آن را نديدمى تا برملا اين فضيحت و رسوايى نكشيد مى * ( وَلَمْ أَدْرِ ) * كاش ندانستمى امروز * ( ما حِسابِيَه ) * كه چيست حساب من چه از غير شدت و صعوبت عقوبت حاصلى ديگر ندارد و ثمرهء ديگر بر آن مترتب نميشود * ( يا لَيْتَها ) * اى كاش موته كه به آن در دنيا مرده بودم * ( كانَتِ الْقاضِيَةَ ) * بودى حكم نماينده بفناى ابدى يا قطعكنندهء امر من تا هرگز زنده نشدمى و اينحالت را نديدمى يا كاش اين حالت بودى موته حكم كننده بر فناى من چه بشئامت و مرارت اين حالت بمراتب بيشتر از مرارت موتست و شدت آن يا كاش حيات دنيا موته قاطعه بودى يعنى هرگز از عدم بوجود نيامدى پس بر سبيل تحسر گويد * ( ما أَغْنى عَنِّي ) * غنى نساخت يعنى رفع نكرد از من عذاب را * ( مالِيَه ) * مال من و گويند ماليه موصول وصله است يعنى آنچه مرا بود در دنيا از اموال كثيره و تبع و خدم و حشم دافع عذاب من نشد و ميتواند بود كه ما اغنى استفهام باشد بر طريق انكار و منصوب المحل بر مفعوليه اى اى شيئى اغنى غنى ماليه چه چيز را دفع مىكند از من مال من * ( هَلَكَ عَنِّي ) * نابود شدم و كم گشت از من * ( سُلْطانِيَه ) * تسلط و فرمانگذارى من بر مردمان و ذليل و خوار و حقير و بيمقدار شدم تا معدوم گشت از من حجتى كه بزعم خود در دنيا چنگ در آن زده بودم و بر آن اعتماد نمودم از ابن عباس مرويست كه اين آيه دربارهء اسود بن عبد الاشد نازل شده و نزد بعضى ديگر در شان ابو جهل لعين و بر هر تقدير اين تاسف و تحسر فايده ندهد و خطاب بزبانيه دوزخ رسد كه * ( خُذُوه ) * بگيريد او را * ( فَغُلُّوه ) * پس غل كنيد او را يعنى دست و پاى او را بر گردن او بنديد در خبر است كه چون خداى تعالى گويد كه بگيريد او را و بر هم بنديد صد هزار زبانيه بيايند و وى را بگيرند و در و وى آويزند روى و دست و پاى ايشان پاره پاره شود پس حقتعالى يك بار ديگر او را بيافريند و ايشان را گويد كه برفق او را بگيريد و غل كنيد * ( ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوه ) * پس در آتش بزرگ درآوريد او را تقديم مفعول جهت حصر است يعنى ميفكنيد او را مگر در آتش بزرگ بحسب كيفيت و كميت زيرا كه متعظم بود بر مردمان و متكبر بر ايشان * ( ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ) * پس آن گاه در زنجيرى از آتش * ( ذَرْعُها ) * كه گز آن * ( سَبْعُونَ ذِراعاً ) * هفتاد گز است * ( فَاسْلُكُوه ) * پس درآريد او را در آن يعنى او را محكم بر جسد او بپيچد تا هيچ حركت نتواند