الملا فتح الله الكاشاني

22

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

يعنى مر اهل بهشت را * ( ما يَشاؤُنَ ) * آنچه خواهند از انواع نعم و اصناف لذات * ( فِيها ) * در بهشت * ( وَلَدَيْنا ) * و نزديك ماست * ( مَزِيدٌ ) * زيادتى از آنچه اراده كنند و آن چيزيست كه هرگز در دل ايشان خطور نكرده باشد و چشم ايشان نديده و گوش ايشان نشنيده و گويند كه مراد بمزيد اعطاى زيادتيست بر قدر استحقاق ايشان و مرويست كه سحاب بفرمان رب الارباب بر بالاى سر اهل جنت مرور كند و حور العين را بر سر ايشان بباراند آن گه حور العين بايشان گويند كه نحن المزيد الذى قال اللَّه عز و جل * ( وَلَدَيْنا مَزِيدٌ ) * بعد از ذكر بشارت مؤمنان باز سر رشته كلام را بانذار كافران منتهى ساخته ميفرمايد * ( وَكَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ ) * و بسا كه هلاك كرديم پيش از ايشان يعنى پيش از قوم تو كه كفار مكه‌اند از اهل روزگار كه ايشان سختتر بودند از كفار مكه * ( بَطْشاً ) * از روى قوت و تناورى غنا و توانگرى و كثرت قبيله و عشيره چون عاد و ثمود و غير آن * ( فَنَقَّبُوا ) * پس راه بريدند * ( فِي الْبِلادِ ) * در شهرها بشده قوت يعنى گرديدند در شهرهاى بسيار و سفر كردند در آن به قصد تجارت و كسب مال و متاع يا گرديدند در زمين به قصد حذر كردن از مرگ يا از نزول عذاب و در آن باب آنچه امكان سير بود به كار داشتند * ( هَلْ مِنْ مَحِيصٍ ) * آيا هيچ بود مر ايشان را گريز گاهى از مرگ يا از نزول عذاب و گويند ضمير نقبوا راجع باهل مكه است يعنى كفار قريش سفر كردند در بلاد قرون ماضيه پس آيا ديدند كه آن قرون را محيصى بود تا ايشان نيز توقع آن داشته باشند كه از مرگ يا عذاب به آنجا گريزند ذكر فا بر تفسير اول به جهت تسبب است و بنا بر ثانى مجرد تعقيب و چون تذكر و اعتبار در استيصال اهل روزگار و ساير حقايق اخبار نسبت بارباب عقول و خداوندان بصيرتست نه اصحاب غفلت و جهالت از اينجهت مىفرمايد كه * ( إِنَّ فِي ذلِكَ ) * بدرستى كه در آنچه مذكور شد در اينسوره * ( لَذِكْرى ) * هر آينه پندى و ياد كردنيست * ( لِمَنْ كانَ لَه ) * مر كسى را كه باشد مر او را * ( قَلْبٌ ) * دلى يعنى دلى متفكر در اخبار مذكوره چه كسى كه دل او غير متدبر و متفكر است بمنزلهء شخصى است كه بىقلب باشد زيرا كه قلب بدون ذكر معتد به نيست در تنكير قلب و ابهام آن تفخيم است و اشعار بر آنكه هر قلبى متفكر نيست و هر عقلى متدبر نه و از ابن عباس منقولست كه مراد از قلب عقل است و تسميهء آن بقلب به جهت آنست كه دل محل عقل و علم و ذكر و فكر است پس آن از قبيل تسميه حال باشد باسم محل و قتاده تفسير قلب بحيات كرده يعنى قرآن تذكير ذى حياتست و هادى او از شبلى منقولست كه كسى بموعظهء قرآنى متعظ مىشود كه دل او هميشه با ياد خدا باشد و طرفة العينى