الملا فتح الله الكاشاني
113
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
و تعذيب شما موافق ارادهء الهى باشد و بر ظاهر ماه نوشته شده كه لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه خلق القمر و خلق الظلمات و النور و در باطن آن مرقوم گشته كه خلق اللَّه الخير و الشر بقدرته يبتلى بهما من يشأ عمن خلق طوبى لمن اجرى اللَّه الخير على يده و ويل لمن اجرى الشر على يده و مراد آنست كه او سبحانه خالق اقتدار و تمكين و آلات شر است نه خالق نفس شر خوشا حال كسى كه لطف الهى شامل حال او شده مرتكب فعل خير است و واى مر شخصى را كه در باديه خذلان فرو مانده به عمل شر مشغولست و بجهة عظم انتفاع نيرين است كه او سبحانه اول بيان آن نموده در معرض امتنان و بعد از آن اشاره بنعم ديگر كرده فرمود كه * ( وَالنَّجْمُ ) * و گياهى كه برويد و او را ساقى نباشد كه به آن قايم شود و بجهة آن بر روى زمين منبسط گردد چون بعضى بقول * ( وَالشَّجَرُ ) * و نباتى كه برآيد و او را ساقى بود كه به آن راست بايستد * ( يَسْجُدانِ ) * سجده ميكنند يعنى فرمان مىبرند خداى را بطبع و طوع در هر چه از براى آن مخلوقند و اصلا از آن امتناع نمينمايند مثل فرمانبردارى ساجدان از اهل تكليف و گويند سجود ايشان بسايه است يا بتحرك و تمايل ايشان برياح و نزد اهل تحقيق سجود ايشان دلالت آنهاست بر آنكه حادثند و ايشان را صانعى و مدبرى هست كه مستحق سجود است و بعضى گفتهاند كه ايشان را سجودى خاص است كه ما را بر آن وقوفى و اطلاعى نيست هم چنان كه بر تسبيح ايشان علم نداريم كما قال اللَّه تعالى وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ و نزد مجاهد مراد به نجم كواكباند و سجود ايشان طلوع آنهاست از مطالع خود و بدانكه حق نظم در اين دو جمله آن بود كه چنين باشد كه و اجرى الشمس و القمر و اسجد النجم و الشجر يا الشمس و القمر بحسبانه و النجم و الشجر يسجدان له تا اين دو جمله مطابق ما قبل خود باشند لكن تجريد ايشان از آنچه دالست بر اتصال اشعار است به آنكه وضوح آن مستغنى از بيانست و وصل معنى معنى از وصل لفظ چه معلومست كه حسبان و سجود مقدر بتقدير او است نه به غير او و ادخال عاطف بينهما بجهة اشتراك آنهاست بر اينكه آنچه محسوس مىشود از تغيرات احوال اجرام علويه و سفليه بتقدير و تدبير او سبحانه است و صاحب كشاف آورده كه ترك واو عطف در جملهء اولى قياس بر سنن تعديد است چنان كه دانسته شد و ذكر آن در جملهء ثانيه جهت تناسب آن بجملهء اوليست زيرا كه چون شمس و قمر از آيات سماوىاند و نجم و شجر از آيات ارضى پس بينهما من حيث التقابل تناسب خواهد بود و ديگر غالب انست كه سما و ارض بدون يكديگر مذكور نميشوند در عرف عام پس بينهما تقاربى باشد و نيز جريان شمس و قمر مشارك سجود نجم و شجر است در انقياد آنها بامر الهى پس از اين حيثيت نيز بينهما مناسبتى باشد و به جهت اشتراك تقدير و تدبير است