الملا فتح الله الكاشاني
5
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
از هاجر نوميد شد و بنزد خليل آمد گفت اى ابراهيم هزار جان مقدس فداى كمان ابروى اسماعيل ميسزد ميخواهى كه او را گردن خونآلود كرده چون تير پرتاب به روى خاك افكنى و رخساره تابان او را گلنار سازى و موى جعد او را به خون خضاب كنى و در اين باب تأمل نماى و در اين كار فكرى فرماى ، ابراهيم عليه السّلام دانست كه او شيطان است و تير استعاذه بر كمان لا حول نهاده بجانب وى افكند او منزجر نشد گفت اى ابراهيم خواب تو شيطانى است اگر نه حقتعالى كسى را چگونه بناحق بقتل فرزند امر نمايد ؟ ابراهيم گفت تو شيطانى و ترا بر انبياء دستى نباشد خواب من رحمانى است و امرى كه دوست فرموده مشتمل بر حكمتهاى پنهانيست و من به غير از فرمان بردارى چاره اى ندارم ابليس گفت اى خليل آخر دلت دهد كه بدست خود چنين فرزندى را هلاك كنى ؟ ابراهيم عليه السّلام را آتش غضب در اشتعال درآمد و گفت اى مردود مطرود در آن دم كه مرا در آتش ميافكندند جبرئيل كه بدرقه مقربان درگاهست بآزمايش خواست كه عنان توكل و زمام توسل مرا از طريقه توجه به حضرت دوست بگرداند سخن او در دل من اثر نكرد تو كه واپسترين اين راهى ميخواهى كه مرا بوسوسه و تلبيس از راه ببرى هرگز نتوانى بجلال ذو الجلال كه اگر مرا از مشرق تا مغرب فرزند باشد و فرمان الهى در رسد كه همه را بدست خود بكش فى الحال همه را بدست خود بتيغ بيدريغ بكشم و هيچ باك ندارم زيرا كه جز رضاى الهى و خوشنودى حضرت بارى مراد دل من نيست ، از ابن عباس روايتست كه ابراهيم عليه السّلام چون در منى بجمرهء اول رسيد شيطان آمد كه او را تعرض كند هفت سنگ بوى انداخت از آنجا كه بجمرهء دوم رفت باز شيطان را ديد هفت سنگ ديگر بوى انداخت و چون بجمرهء عقبه آمد آنجا نيز ظاهر شد هفت سنگ ديگر بوى انداخت و بواسطه اين رمى جمرات ثلاث از جمله مناسك حج شد و چون ابليس خسيس از وسوسهء خليل جليل محروم ماند پيش اسماعيل آمد و گفت اى غنچهء گلستان رسالت و اى ميوهء بوستان عزت و جلال هيچ ميدانى كه پدر تو ترا بكجا ميبرد گفت بمهمانى دوستى ميبرد گفت غلط كرده اى او ترا بمهمانى نميبرد بلكه ترا ميبرد تا بكشد و ميگويد كه حقتعالى مرا در خواب گفته كه فرزند خود را قربان كن اسماعيل گفت اى پير بىتدبير اگر فرمان حضرت عزت است هزار جان اسماعيل نثار امر جليل و فداى خليل باد ، ابليس گفت اى پسر ترا تحمل تيغ تيز نباشد با پدر در اين امر منازعت كن و از پيش او بگريز اسماعيل گفت درگذر از اينكه من سر از فرمان حق در نميتابم و رخ از امر پدر نميپيچم اى پير نابالغ ندانسته اى كه حكم جليل راحت روح من است و فرمان خليل سرمايه فتح و فتوح من ، ابليس ديگر باره مبالغه آغاز كرد و ابراهيم مقدارى راه در پيش برد ، اسماعيل نعره زد كه ايپدر اين پير گمراه مرا مىرنجاند خليل گفت اى فرزند