الملا فتح الله الكاشاني
4
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كنم يعنى پياپى در خواب خطاب الهى به من رسد كه داغ فراق چون تو فرزندى بر دل بريان نهم و ترا به زخم تيغ بيدريغ قربان كنم * ( فَانْظُرْ ) * پس در نگر در اين كار * ( ما ذا تَرى ) * كه چه چيز ميبينى . اينكلام نه بر وجه مشاورت است زيرا كه آن در امور واجبه متحتمه غير معقولست بلكه به جهت آنست كه تا معلوم كند كه اسماعيل در اين بليهء عظيمه شكيبايى و ثبات قدم را مرعى خواهد داشت يا آنكه جزع و فزع و بيطاقتى خواهد كرد ، اسماعيل چون اينكلام را از پدر بزرگوار خود شنيد از روى دلخوشى و طواعية . - * ( قالَ ) * گفت كه * ( يا أَبَتِ ) * ايپدر بزرگوار من اگر هزار جان داشتمى و فرمان الهى نازل شدى كه همه آن را قربان ما كن بىتعلل و اهمال همه را در راه او فدا كردمى با اين نيم جانى كه دارم مضايقه خواهم كرد ؟ * ( افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ) * بكن آنچه فرمود شده اى به آن و بجاى آر آنچه ترا در خواب نمودهاند * ( سَتَجِدُنِي ) * زود باشد كه بيابى مرا در اين امر * ( إِنْ شاءَ اللَّه ) * اگر خواهد خداى من * ( مِنَ الصَّابِرِينَ ) * از صبركنندگان بر ذبح ، يعنى اگر مشيت ربانى و توفيق سبحانى قرين سال من شود من محتمل اين بليهء عظيمه شوم و اصلا در آن اضطراب و جزع نكنم چه مثل مرا بدل هست و حضرت جليل را بدل نيست فرزند را عوض ممكن است و حضرت عزت را عوض نه از حضرت عزت فرمان كردن و از من امتثال آن نمودن و از تو كه خليلى تيغ كشيدن و قربان كردن . ايپدر اگر بعد از اين گويند كه ابراهيم براى فرمان حق پسر را در باخت اين نيز خواهند گفت كه اسماعيل در راه رضاى او سر درباخت . از كعب الاخبار مرويست كه در وقتى كه خليل عليه السّلام اسماعيل را از نزد مادر بيرون آورد ابليس پر تلبيس بر اين قضيه مطلع شد با خود گفت كه وقت آنست كه مكرى سازم تا بناى خاندان خلت را براندازم پس با خود تأمل كرد كه زنان را قوت شكيبايى كمتر است و دل مادران بجانب فرزندان مايلتر اول بوسوسهء او پردازم پس به صورت پيرى نزد هاجر آمد و گفت اى هاجر هيچ ميدانى كه خليل اسماعيل را كجا ميبرد گفت بلى بمهمانى دوستى ميبرد ابليس گفت اى غافل وى را ميبرد تا رخسار گلنار او را به زخم تيغ خونبار گرداند و سنبل پرتاب او را از دم تيغ به خون خضاب كند ، هاجر گفت اى پير خرف شده عجب اگر تو ابليس نباشى پدرى چون خليل و پسرى چون اسماعيل چگونه دلش دهد كه ميوهء رسيدهء نهال نهاد خود را كه نوباوه باغ خلت است و گلدسته بوستان ملت بر خاك هلاك اندازد گفت مدعاى او آنست كه خوابى ديده و حضرت عزت او را چنين فرموده كه فرزند خود را در راه ما قربان كن هاجر گفت خليل دروغ نگويد چون فرمان رب العالمين بدين صورت صادر شده باشد هزار جان هاجر و فرزندانش فداى حضرت رب جليل باد ابليس