الملا فتح الله الكاشاني

16

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

بلغت اهل يمن بمعنى ربست يعنى آيا پرستش خداى ميكنيد كه غير اللَّه است * ( وَتَذَرُونَ ) * و واميگذاريد يعنى پرستش نميكنيد * ( أَحْسَنَ الْخالِقِينَ ) * نيكوترين آفرينندگان را مراد از خالقين مصورانند يا صانعان ، يعني نيكوترين تصوير كنندگان و صنعت نمايندگان ، و چون كه تصريح بعد از ابهام اوقع است در نفس از اينجهت بعد از ابهام تصريح باسم او سبحانه نمود بطريق بدليت و گفت كه : 126 - * ( اللَّه ) * يعنى پرستش نمىنمائيد خداى را كه * ( رَبَّكُمْ ) * آفريدگار شما است * ( وَرَبَّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ ) * و پروردگار پدران پيشين شما و چون كه خالق شما و آباء و اجداد شما او است پس بپرستش او قيام نمائيد و از عبادت غير او دست بداريد و بكر برفع ميخواند بر آنكه خبر مبتداى محذوف باشد يعنى آن كس كه احسن الخالقين است آن خداييست كه خالق جميع مردمانست ، بعد از استماع پيغام و نصيحت بر او خشم گرفت و گفت تو در دعوى نبوت و تبليغ رسالت كاذبى و ما در بتپرستيدن بر راه صوابيم و بر طريق رشاد و سداد ، الياس دگر باره آغاز دعوت كرد و پيغام را اعاده فرمود و ملك قصد كشتن او كرد ، و الياس بگريخت و پناه بكوهى برده در غارى كه در آن كوه بود پنهان شد و بعبادت الهى مشغول گشت هر چند وى را طلبيدند نيافتند ، الياس عليه السّلام دعا كرد كه خدايا مبتلا گردان وى را به بلائى تا به آن مشغول شده از جستجوى من غافل شود ، خداى تعالى دعاى الياس را مستجاب گردانيده پسر او را بيمار گردانيد و او بپسر مشغول شد و در حال او مضطرب گشت و پيش بتان آمد و هر چند از براى پسر دعا كرد اثرى بدان مترتب نشد پيش بعل آمد بتضرع و زارى شفاى پسر را از او طلبيد از آنجا نيز مهم او متمشى نشد آخر با خدمهء آن بت گفت كه مگر بعل از مادر غضب است كه اجابت دعاى ما نكند بشام رويد و از خدايانى كه در آنجايند استشفاى پسر كنيد شايد كه دعاى شما را قبول كنند و اثر شفا پيدا شود ايشان متوجه شام شدند چون بدامن كوه رسيدند كه الياس در آنجا بود الياس خبردار شده بيرون آمد و ايشان را دعوت كرد و گفت پادشاه را بگوئيد كه بعبادت خدا اشتغال نما تا من دعا كنم و خداى تعالى او را شفا دهد آن جماعت مراجعت نمودند و احوال را بعرض رسانيدند پادشاه گفت چرا او را پيش من نياورديد كه مدتيست مادر تجسس و تفحص اوئيم و كمر هلاكت او را بر ميان دل بسته‌ايم گفتند اى ملك چون بنزديك آن كوه رسيديم چندان خوف و وحشت بر ما نشست كه مجال سخن كردن نداشتيم ملك لشكر را به آن جانب فرستاد و هر چند تجسس كردند او را نيافتند و بازگشتند ملك گفت او را بوسيله و حيله اى مىبايد گرفت پس پنجاه مرد را فرستاد تا پيش او اظهار ايمان كنند و به اين بهانه او را گرفته پيش ملك بردند چون به آنجا رسيدند الياس گفت بار خدايا اگر اينها قصد كيد دارند همه را هلاك سازد در ساعت آتش آمد و همه را بيكبار