الملا فتح الله الكاشاني
11
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
دوست داشتى خواست تا او را ذبح كند بنى هاشم جمع شدند و گفتند كه ما نگذاريم كه تو او را ذبح كنى زيرا كه در ناصيهء او آثار خير مىبينيم او گفت پس من چكنم ؟ گفتند فديه بده گفت اين مهم را نيز بقرعه رجوع ميكنم پس بفرموده تا ده شتر آوردند و قرعه انداخت بعبد اللَّه افتاده شتر ديگر بر آن شتران مضاعف ساخت و باز قرعه انداخت قرعه بنام عبد اللَّه برآمد و همچنين پنج پنج و ده ده زياده ميكرد قرعه بنام عبد اللَّه برميآمد تا به صد شتر رسيد و چون اين نوبت قرعه زد بنام شتران برآمد بنى هاشم گفتند اين صد شتر فداى عبد اللَّه كن و همه را قربان نما عبد المطلب گفت كه از انصاف دور باشد كه چند بار قرعه بنام عبد اللَّه برآمده باشد و يك بار بنام شتر ما عبد اللَّه بگذاريم و شتران را قربان كنيم بعد از آن چند بار ديگر قرعه زدند همه بنام شتران آمد پس شتران را قربان كردند ، و اينكه در شرع مقرر شده كه ديت خون مرد مسلمان صد شتر است منشأ آن اينست ، و محمّد بن اسحق از محمّد ابن كعب قرظى روايت مىكند كه او گفت عمر عبد العزيز از من پرسيد كه از فرزندان ابراهيم عليه السّلام كدام ذبيح بود من گفتم اسماعيل و استدلال كردم بآيهء وَبَشَّرْناه بِإِسْحاقَ نَبِيًّا بعد از آن شخصى را بشام فرستاد و بطلب يكى از علماى يهود كه مسلمان شده بود و با اعتقاد تمام ايمان آورده تا از او استفسار اينمعنى كند و چون او را حاضر كردند عمر بن عبد العزيز از او سؤال كرد كه ذبيح اسماعيل بود يا اسحق گفت اسماعيل و همه يهوديان اين را ميدانند اما چون كه اسماعيل پدر عربست و اسحق پدر ايشان از اينجهت اسناد ذبح را باسحق ميكنند تا بسبب اين دعوى كاذب بر عرب فخر كنند ، اصمعى گويد كه از ابو عمر بن علا پرسيدم كه ذبيح اسماعيل بود يا اسحق گفت اين ذهب عنك عقلك ؟ كجا رفته است عقل تو اسحق در آن زمان كجا در مكه بود بلكه اسماعيل بود كه با پدر خانه خدا را بنا كرد و باتفاق همه كس منحر در مكه بود نه در بلاد ديگر پس ذبيح اسماعيل بوده باشد نه اسحق . و عبد اللَّه بن سنان از ابى عبد اللَّه عليه السّلام از صاحب ذبح سؤال كرد فرمود كه اسماعيل بود نه غير او ، و زياد بن سوقه نيز از ابى جعفر عليه السّلام همين سؤال كرد همين جواب فرموده ، و عياشى نيز باسناد خود از بريدن معويهء عجلى روايت كرده كه او گفت از ابو عبد اللَّه عليه السّلام پرسيدم كه ميان بشارت ابراهيم باسماعيل و بشارت او باسحق چند مدت بود فرمود كه پنجسال و بعد از آن گفت فَبَشَّرْناه بِغُلامٍ حَلِيمٍ اشارتست ببشارت ابراهيم باسماعيل و اين اول بشارتى بود كه خداى تعالى بابراهيم داد در حق ولد او ، و وقتى كه اسحق از ساره متولد شد بسن سه سالگى رسيد روزى ابراهيم او را در كنار خود نشانده بود اسماعيل بيامد و او را از آنجا دور كرد و خود بجاى او بنشست ساره چون آن حال را مشاهده نمود بابراهيم گفت روا باشد كه پسر هاجر پسر مرا از كنار تو دور كند و خود جاى او بنشيند به خدا سوگند كه من و هاجر