الملا فتح الله الكاشاني
6
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
است از سجدات مستحبه و آن را سجدهء خفى گويند و موضع سجود مختلف فيه است بعضى بعد از قرائت و ما يعلنون سجده مىكنند و برخى پس از تلاوت * ( رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ) * و اول اصحست و اين منتهاى حكايت است از قول هدهد و محتملست كه كلام هدهد بقوله فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ منتهى شده باشد و بعد از آن حقتعالى با سليمان گفته باشد كه الا يسجدوا تا آخر بجهة ذم بر ترك سجدهء او سبحانه و بدانكه ملك بلقيس و مكان او بر سليمان با آنكه مسافت بينهما مسير سه روز بوده كه ميان صنعا و مار بست به جهت حكمتى و مصلحتى بوده كه حقتعالى آن را ديده مانند خفاى مكان يوسف بر يعقوب و معرفت هدهد و اهتداى او بمعرفت اللَّه و وجوب سجدهء او و انكار سجود اهل سبا مر آفتاب را و اضافهء آن بشيطان و تزين او بالهام حقتعالى بوده او را هم چنان كه الهام غير آن كرده بطيور و ساير حيوانات عجم از معارف و صنايع لطيفه كه عقلاء فطن مهتدى به آن نميتوانند شد القصه چون هدهد سخن خود را با تمام رسانيد * ( قالَ ) * گفت سليمان * ( سَنَنْظُرُ ) * زود باشد كه در نگريم اين مشتق است از نظر كه بمعنى تاملست يعنى تامل كنيم در اينسخن * ( أَ صَدَقْتَ ) * آيا راست گفتى * ( أَمْ كُنْتَ ) * يا بودى * ( مِنَ الْكاذِبِينَ ) * از دروغ گويان ايثار ام كنت من الكاذبين بر أم كذبت كه موجب تغيير كلام است به جهت مبالغه است زيرا كه هر گاه هدهد معروف باشد بانخراط در سلك كاذبين پس لا محاله كاذب خواهد بود و هر گاه كاذب باشد پس متهم بكذب خواهد بود در آنچه اخبار كرده به آن و غير موثق به و يا به جهت رعايت فواصلست و در مجمع آورده كه به جهت لطف و لينت كلام كذبت نگفت چه گاه هست كه شخصى كه از جملهء كاذبان و در عداد ايشانست بجهة ميل او است بايشان پس صريحا دلالت بر كذب نكند القصه سليمان بعد از آن به هدهد گفت كه حالا تفحص آب كن كه ما و لشگر تشنهايم و بوضو ساختن نيز احتياج داريم هدهد راهنمونى كرده چاهها بكندند و چندان كه خواستند آب برگرفتند و بعد از آن به جهت صدور صدقيت قول هدهد بر او نامهء نوشت ببلقيس به اين طريق كه من عبد اللَّه سليمان ابن داود الى بلقيس ملكة السبا وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى بسم اللَّه الرحمن الرحيم اما بعد فلا تعلوا على و اتونى مسلمين چون نامه بنوشت مهرى از مشك بر آن نهاد و بنقش نگين خود آن را منقش گردانيد و در خبر آمده كه هدهد را نزد خود طلبيد و گفت چون رسول مثل منى تو را بايد خلعت داد پس دست مبارك بتن او فرود آورد الوان مختلفه بر او پيدا شد و انگشت بر سر او زد اين تاج بر سر او بيرون آمد و نامه در منقار وى نهاد و گفت * ( اذْهَبْ بِكِتابِي هذا ) * ببر اين نوشته را * ( فَأَلْقِه إِلَيْهِمْ ) * پس بيفكن بسوى ايشان * ( ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ ) * پس روى بگردان از ايشان يعنى