الملا فتح الله الكاشاني
203
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
گفتند اى لقمان ما فرستادگان پروردگار توايم آمدهايم كه ترا خليفهء روى زمين سازيم تا حكم كنى ميان مردم براستى لقمان جوابداد كه اگر حكم جز مست از آفريدگار من بدين كار سمعا و طاعة قبول ميكنيم چه يقين ميدانم كه مرا عصمت دهد و توفيق بخشد و اعانت فرمايد چرا از آن امتناع كنم و اگر مرا مخير ساختهاند عافيت اختيار ميكنم و متعرض فتنه نميشوم فرشتگان گفتند كه نبوت مرتبهء عظمى و مرتبهء كبرا است چرا از آن امتناع ميكنى گفت براى آنكه حاكم را حوادث بسيار است و از جمله آن در مظان نخوت و تكبر است كه مبغوض حقست و اگر از اين امور خود را نگاهدارد نجات يابد از اهاويل آخرت و اگر مدد توفيق و معونت او را در نيابد البته در ظلمات و شبهات افتد و در طريق موصل بجنت خطا كند و من آن دوست دارم كه در دنيا ذليل باشم و در آخرت شريف چه اين بمراتب بهتر است از آنكه شخصى در دنيا شريف و در آخرت ذليل و دانستهام كه هر كه دنيا را بر آخرت اختيار كند دنيا از او فوت شود و از ثواب آخرت محروم ماند ملائكه را از اين سخن عجب آمد و از حسن منطق و حكمت او متعجب شدند بعد از آن بخفت و در خواب حقتعالى او را حكمت افزون ساخت بمثابهء كه ده هزار كلمهء حكمت از او منقول است كه هر كلمهء از آن بعالمى ارزد آن گاه نبوت و خلافت بر داود ( ع ) عرض فرمودند قبول كرد و در محنت و شدت تكليف بيفتاد داود چون وى را بديدى گفتى به او كه طوبى لك يا لقمن أعطيت الحكمة و صرفت عنك البلوى خوشا حال تو اى لقمان كه حكمت به تو دادند و بلا و محنت را از تو بگردانيدند و در اينجا كلمهء چند از او بنوك قلم در سلك تحرير مىآيد و منه الاعانة و التوفيق ابو هريره از رسول ( ص ) روايت كرده كه روزى يكى از عظماى بنى اسرائيل بر او بگذشت و جمعى را ديد نزد وى ايستاده استماع كلمهء حكمت ميكردند آن بزرگ بر وجه تعجب نه بطريق تحقير به او گفت اى لقمان تو آن بنده سياه نيستى كه شبانى رمهء فلان ميكردى گفت بلى هستم بعد از آن از او پرسيد كه چه چيز ترا بدين پايهء ارجمند رسانيد جواب داد كه بسه چيز بصدق الحديث و اداء الامانة و ترك ما لا يعنى اول سخن راست گفتن دوم امانت نگاهداشتن سوم ترك ما لا يغنى و آرزوها كردن و ثعلبى در تفسير خود از حكم لقمان ميآورد كه روزى خواجهء وى او را با ديگر غلامان بباغ فرستاد تا ميوه بياورد غلامان ميوه ها را در راه بخوردند و حوالهء خوردن آن را به لقمان كردند خواجه بر وى خشم گرفت لقمان گفت ايشان دروغ ميگويند خود ميوه خوردهاند خواجه گفت راستى اين سخن را بچه چيز معلوم توان كرد گفت به آنكه ما را آب گرم بخورانى و ما را در صحرا پارهء بدوانى تا قى كنيم از درون هر كه ميوه بيرون آيد خاينست و چون خواجه به اين طريق عمل سلوك نمود از حلق غلامان ديگر ميوه بيرون آمد و از درون لقمان آب صافى ظاهر شد خواجه بعد از ظهور اين حقية از او بر عقل او و ذكاء او اطلاع پيدا