الملا فتح الله الكاشاني
204
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
كرده و معتقد سخنان او شد و ديگر از سخنان وى اينست كه ليس مال كصحة و لا نعيم كطيب نفس هيچ مالى چون تندرستى نيست و هيچ نعمتى چون خوشدلى نه از خالد ربعى نقلست كه لقمان بندهء بود حبشى خواجه وى را گفت گوسفندى بكش و هر عضوى از آن كه پاكيزه تر است بياور لقمان گوسفند را ذبح كرد دل و زبان او را نزد خواجه آورد و گفت اين اطيب اعضاى وى است و بعد از چند روز ديگر او را گفت اخبث اعضا را بياور همين دو عضو را آورد و گفت اين اخبث اعضا است خواجه گفت اين چگونه باشد يك چيز هم اطيب و هم اخبث باشد جواب داد كه هما اطيب ما فيها اذا طابا و اخبث ما فيها ذا خبثا چون دل و زبان پاك باشد هيچ عضوى از اين دو پاكيزه تر نباشد و اگر پليد باشد هيچ چيز از اين دو پليدتر نباشد عكرمه روايت كند كه روزى خواجهء او گرو بست با كسى در حال مستى كه همه آب بحيره باز خورد چون هشيار شد بدانست كه گرو باخته است لقمان را طلبيد و گفت تدبير اين امر چيست گفت باش تا بيايند و مطالبه كنند من جواب ايشان بگويم چون بيامدند لقمان ايشان را گفت كه او گفته است كه همهء آب بحيره باز خورد شما جميع آبها را از رودخانه باز بنديد و جمع كنيد تا وى آن را بخورد گفتند ما اين نتوانيم گفت او نيز نتواند اذا تعارضا تساقطا عبد اللَّه دينار گفته كه لقمان از سفرى باز آمد و با غلام خود در راه ملاقات كرد و احوال پدر خود را از او پرسيد جواب داد كه فوت شد گفت ملك امرى مالك كار خود شدم از احوال زن پرسيد جواب داد كه او نيز متوفى شد گفت تجدد فرشى بسترم نوشد از حال خواهر پرسيد جواب داد كه او نيز رحلت نمود گفت سيرت عورتى عورت من پوشيده شد از برادر پرسيد گفت او نيز بمرد گفت آه انقطع ظهرى پشت من شكسته شد و بريده گشت مروى است كه چند گاه مصاحب داود بود روزى داود زره ميساخت و وى صامت بود و هيچ نميگفت چون تمام كرد آن را پوشيد و خطاب به آن كرد و گفت نعم لبوس الحرب انت اى زره نيكو پوشش حربى تو لقمان گفت او را الصمت حكم و قليل فاعله خاموشى حكمتى است كه كم كسى مرتكب آن مىشود داود گفت به حق سميت حكيما ترا به حق حكيم نام نهادهاند و از جملهء كلمات او كه در لباب آورده آنست كه روزى داود از لقمان پرسيد كه كيف اصبحت جواب داد كه اصبحت فى يدى غيرى يعنى بصبح درآمدم و عنان اختيار من در قبضهء اقتدار غير منست داود ( ع ) در اين كار تفكر كرد و نعرهء بزد و بيهوش شد مروى است كه مردى در او نگريست لقمان گفت او را ان كنت ترانى غليظ الشفتين فانه يخرج من بينها كلام رفيق و ان كنت ترانى اسود فقلبى ابيض اگر مىبينى هر دو لب من سطبر است بتحقيق كه از آن كلام لطيف و نازك بيرون ميآيد و اگر مىبينى كه گونهام سياه است دل من سفيد است و گويند مولاى او در