الملا فتح الله الكاشاني
92
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
به او رسيد چه نزد وى آمد و از روى بطر و فرح گفت اى ايوب ديدى كه چندين سال عبادت خدا كردى و آخر تو را به اين بلا مبتلا ساخت اگر يك سجدهء من كنى تو را از اين بلا بيرون مىآورم و هر مدعى كه دارى بر آورم ايوب از ضرر وى شكايت به حضرت عزت كرد نه از رنج خود و از حسن بصرى منقولست كه هر چند بيمارى ايوب اشتداد مىيافت و متزايد ميشد ايوب در صبر و شكر مىافزود و رحمه زوجه او در خدمتكارى وى هيچ دقيقهء فرو گذاشت نميكرد ابليس چندان كه خواست بحيله و تلبيس در صبر و شكر او رخنه كند نتوانست با اتباع و اصحاب خود در اين باب مشورت كرد و چارهء اين امر را از ايشان استفسار كرد گفتند تو پيشواى مايى و ما آنچه دانيم از اسباب اغوا و اضلال و مكر و حيله از تو تعليم گرفتهايم آيا وسايل حيلهء تو كه به آن اهل عالم را اضلال ميكردى و همه را از راه ميبردى كجا است و آنچه آدم را به آن فريب دادى چه بود گفت بوسيلهء زن او بود حوا گفتند اينجا نيز همين نوع با ايوب سلوك كن و اغواى وى نماى گفت راست گفتيد و مرا طريق خوب راه نمونى كرديد پس نزد رحمه آمد ديد كه براى ايوب چيزى مىپخت گفت يا امة اللَّه شوهرت كجا است گفت فلان جا بيمار و رنجور است افتاده است و مدة مديد است مريض است و اثر شفا به او نميرسد چون ديد كه رحمه اظهار اندوه و غم و غصهء خود نمود گفت تو را ياد مىآيد آن مال و جمال و فرزندان او كه هيچكس را نبود اكنون همهء آن رفتند و هر روز روزگار او تباه تر مىشود و هرگز به آن حالت نخواهى رسيد كه بود و از اين نوع سخنان ميگفت تا كه رحمه بگريه نشست و بفرياد و فغان درآمد پس گفت اى رحمه گريه و فرياد مكن و خاطر خود را جمع دار كه من علاج اين را خوب ميدانم و دواى آن را نيكو ميشناسم اگر نصيحت من بشنود رحمه گفت آن چيست گفت اين گوسفند را از من بستاند و بنام من قربان كند خدا وى را عافيت دهد و همهء بيمارى او زايل شود رحمه آن گوسفند را برداشت و نزد ايوب آمد و گفت يا نبى اللَّه تا كى در اين محنت بسر برى و اينرنج و عنا كشى مردى طبيب آمده و مرا نصيحتى كرده و علاجى نموده آن قصه را اعلام وى نمود و گفت اين گوسفند را بنام وى قربان كن كه او گفت شفاى تو در اينست ايوب وى را گفت كه اى ناقص عقل آن ابليس است كه دشمن خدا است و آمده كه تو را به اين وجه از دين برگرداند و كافر كند ندانسته كه همهء نعم و نقم از نزد خدا است اگر خواهد نعمة دهد و اگر مصلحت او باشد بنده را بنقمة مبتلا گرداند ابليس چون ديد كه تير تلبيس او بر سنگ خورد بر صورت مردى صاحب جمال بر زى پادشاهان بر اسبى نيكو نشسته نزد رحمه آمد و او را گفت حال شوهرت چگونه است گفت بغاية رنجور است گفت مرا شناسى من خداى زمينم و آن بيمارى و تلف مال و هلاك فرزندان وى من كردهام بجهة آنكه مرا گذاشته و خداى آسمان را ميپرستد اگر تو مرا سجده كنى من آن همهء الم و رنج از او برداريم و مال و فرزندان به او باز دهيم گفت در اين امر بى آنكه با ايوب مشورت