الملا فتح الله الكاشاني

402

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

دل در ايمان اينكافران بسته و در غم ايشان افتادهء تا به حدى كه * ( لَعَلَّكَ ) * شايد تو * ( باخِعٌ نَفْسَكَ ) * هلاك كننده و كشندهء نفس خود را يعنى بيم آنست كه خود را هلاك كنى * ( أَلَّا يَكُونُوا ) * به جهت آنكه نمى شنوند ايشان * ( مُؤْمِنِينَ ) * گروندگان به قرآن لعل از براى إشفاقست كافه قيل اشفق على نفسك ان تقتلها حسرة ما فاتك من اسلام قومك يعنى ترسان باش بر نفس خود از آنكه آن را هلاك گردانى بجهة حسرت آنچه فوت شده است ترا از اسلام قوم تو و اصل بخع آنست كه برسانند تيغ را بنخاع كه آن عرقيست كه مستبطن قفا است و اين اقصى حد ذبح است و در الا يكونوا مؤمنين لام مقدر است اى لئلا يكونوا او لامتناع ايمانهم و يا مضاف محذوفست اى خيفة ان لا يكونوا مؤمنين * ( إِنْ نَشَأْ ) * اگر ما خواهيم * ( نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ ) * فرو فرستيم بر ايشان * ( مِنَ السَّماءِ ) * از آسمان * ( آيَةً ) * نشانهء از آيات خود كه ملجى ايشان باشد به ايمان يا بليهء از بلاهاى قاهره و قاسره * ( فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ ) * پس گردد گردنهاى ايشان * ( لَها ) * مر آن آيه را * ( خاضِعِينَ ) * فروتنان و انقياد كنندگان وقوع خاضعين خبر اعناق با آنكه اعناق از غير ذوى العقول است بجهة آنست كه اصل كلام اين بوده كه ( فضلوا لها خاضعين ) پس اقحام اعناق شده از براى بيان موضع خضوع و خبر بر اصل خود واگذاشته شده و بعضى گفته‌اند كه چون اعناق موصوف شده بصفات عقلا از اينجهت جارى مجراى عقلا واقع شده و گويند مراد باعناق رؤساى كفار قريش و پيشوايان ايشانند كه مشبه‌اند باعناق كما قيل لهم الرؤس و النواصى و الصدور و يا مراد جماعات مردمانند كما يق جاءنا عنق من الناس الفوج منهم ابو حمزه ثمالى روايت كند كه مراد از اين آيه آوازى باشد كه در نيمهء رمضان از آسمان شنيده شود و به جهت آن همه خاشع و منقاد شوند و در تفسير اهل بيت آمده كه آيه منادى باشد در آخر الزمان كه از آسمان ندا كند كه الا ان الحق مع على و شيعته بدانيد كه حق با على است و شيعيان او و ابن عباس روايت كرده كه آيه در حق ما آمده و بنى اميه و بعد از آن گفت كه زود باشد كه دولت ببنى اميه رسد پس حقتعالى از ايشان بستاند و بما دهد و به جهت آن گردنهاى ايشان ذليل و خاضع گردد ما را و مورخان آورده‌اند كه چون دولت از بنى اميه ببنى عباس رسيد عباسيان انديشناك بودند كه مبادا ديگر بنى اميه بر ما غالب شوند و بجهة آن بقاياى ايشان را اكرام و اعظام ميكردند و آنها را در منازل خود بر كرسيهاى زرين و سيمين مينشاندند تا در عهد منصور وى عم خود را كه عبد اللَّه بن على بود بشام فرستاد و او در دار الاماره فرمود آمد و كس فرستاد و وجوه و اعيان بنى اميه را حاضر كرده و ايشان هشتاد مرد بودند پس عبد اللَّه با اعيان دولت خود بر كرسىهاى زرين و سيمين نشستند و بر بالشهاى سديف تكيه كردند و باعوان خود