الملا فتح الله الكاشاني
369
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
را همان جواب گفت عمر بازگشت و ابو بكر را گفت كه جواب همان بود كه به تو گفت اما گمان من چنانست كه ميخواهد دختر را ببعضى از رؤساى عرب دهد كه او را كثرت عدد و شوكت باشد تا به او معتضد شود ايشان در اين بودند كه عبد الرحمن بن عوف در رسيد و گفت چه مىگوييد ايشان وى را از اين قضيه اخبار نمودند وى گفت من بروم و خطبه كنم و گمان من چنانست كه اجابت كند چه مرا مال بسيار و ضياع و عقار بيشمار هست و رسول ( ص ) مردى درويش يمكن كه بمال مايل باشد و به جهت آن دختر به من دهد پس برخواست و جامهاى نيكو پوشيد و عطر بر خود كرد و نزد رسول آمده خطبه نمود حضرت هيچ جواب نداد عبد الرحمن گمان برد كه توقف رسول ( ص ) بجهة تعيين صداقست گفت يا رسول اللَّه ( ص ) چندين شتر و گاو و گوسفند و زر و سيم بصداق بدهم رسول ( ص ) در غضب شد و دست مبارك دراز كرد و كفى سنگ ريزه برداشت و در كنار عبد الرحمن ريخت همه در و مرجان گشت و گفت اين را بردار تا مال تو بيشتر شود بعد از آن گفت نگفتم كه كار فاطمه ( ع ) به من تعلق ندارد و بارادهء الهى باز بسته است بآنكس كه خواهد دهد و اللَّه كه اگر بعد از اين كسى ديگر خطبهء او كند من شكايت او را به خدا كنم عبد الرحمن از مجلس رسول ( ص ) برخاست خجل زده و منفعل و نزد ابو بكر و عمر آمد و آنچه گذشته بود بازگفت پس روزى ابو بكر و سعد معاذ و عمر مجتمع شدند و گفتند رسول خطبهء سادات و اشراف قريش رد فرمود و همه كس رغبت كردند ابا نمود و على بن ابى طالب ( ع ) در اين باب هيچ نگفت همانا كه به جهت فتر و فاقه از اين متقاعد شده و چيزى نميگويد گمان ما چنانست كه خدا و رسول فاطمه را بوى خواهند داد بيائيد تا برويم و اين حال را از او استفسار نمائيم اگر گويد مانع من درويشيست او را به آنچه ممكن باشد از اموال اعانت كنيم پس بطلب او برخواستند و او را در نخلستان بعضى از انصار يافتند كه آن را آب ميداد باجرت چون ايشان را بديد آنها را بموضعى بنشانيد و رطبى چند كه حق وى بود نزد ايشان نهاد تا بخورند و ايشان صورت حال را بوى عرض كردند بعد از آن گفتند اى على خداى تعالى مجامع فضل و شرف در تو جمع كرده و تو را بانواع كرامت مخصوص ساخته و هيچ خصلتى از خصال ندانيم الا كه در تو موجود است و مكانت و منزلت تو از رسول ( ص ) و قرابت و صحبت و متابعت تو به او بر هيچكس پوشيده نيست اشراف قريش همه خواستگارى فاطمه كردند و تو نكردى آيا منشأ امتناع تو از اين چيست و تو ميدانى كه شرف دنيا و آخرت در مناكحهء وى باز بسته است و گمان ما چنانست كه خدا و رسول وى را براى تو باز گرفتهاند چون ايشان اين بگفتند امير المؤمنين ( ع ) آبى در چشم بگردانيد و فرمود كه مرا رغبت بسيار هست و اما مانع خطبه دو چيز است يكى تنگدستى و درويشى و ديگرى حياى از آن حضرت كه مواجه با وى اين سخن گويم ايشان گفتند بهر حال ترا خطبه بايد كرد و او را بر اين تحريص كردند امير المؤمنين ( ع ) به خانه آمد و تبديل جامه فرمود و