الملا فتح الله الكاشاني

370

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

بدر حجرهء رسول ( ص ) تشريف آورد و رسول ( ص ) در حجرهء ام سلمه بود پس در بزد رسول در زدن او را بشناخت پيش از آنكه گويد كه منم على حضرت فرمود اى ام سلمه برخيز و در بگشا كه هذا رجل يحبه اللَّه و رسوله و يحب اللَّه و رسوله اين مرديست كه خدا و رسول او را دوست دارند و او خدا و رسول را دوست دارد ام سلمه گفت اين كيست كه منزلتى چنين دارد و تو مرا مىفرمايى كه در بگشا تا درآيد و خدا ما را فرموده كه محتجب شويم رسول ( ص ) فرمود كه يا ام سلمه بالباب رجل ليس بالخرق و لا بالنزق اين مرديست كه از صفت حمق و سبكبارى مبرا و معر است و هو اخى و ابن عمى و احب الخلق الى او برادر و پسر عم منست و دوستترين خلقان بنزديك من ام سلمه گفت من بسرعت تمام رفتم و در بگشادم به خدا كه وى را نگه داشت تا مختفى شدم آن گاه درآمد و گفت السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته رسول ( ص ) فرمود و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته و نزد رسول ( ص ) بنشست و سر در پيش افكند و ميخواست كه سخنى بگويد حيا مانع او ميشد رسول ( ص ) فرمود لك حاجة حاجتى دارى بگو وى خاموش شد رسول ( ص ) فرمود لعلك جئتنا تخطب فاطمه شايد كه تو بخطبهء فاطمه آمدهء او سر در پيش انداخت و گفت بلى يا رسول اللَّه حضرت فرمود بگوى هر چه خواهى مقضى است امير المؤمنين فرمود يا رسول اللَّه تو از زمان طفوليت مرا از پدر و مادر پذيرفته و بجاى فرزند داشتهء و هميشه از پدر و مادر بر من مشفقتر بودهء و آداب و رسوم سنيه و علوم دينيه تعليم من دادهء و تو دانستهء كه ذخيرهء من در دنيا و آخرت تويى و حق و قرابت سابقهء من در اسلام بر تو پوشيده نيست و من شنيدم كه تو فرمودى كل نسب و سبب منقطع الا نسبى و سببى رسول فرمود و اما السبب فقد سبب اللَّه و اما النسب فقد قرب اللَّه پس امير المؤمنين ( ع ) گفت يا رسول اللَّه بخطبهء فاطمه آمده‌ام و طمع آن دارم كه دست رد بر روى من نيفشانى و اميدوارم كه حق تعالى بالطاف عميمهء خود از او نتايج طيب و طاهر ايجاد فرمايد رسول ( ص ) از اينسخن خندان و گشاده روى گشت فرمود يا على چيزى دارى تا صداق فاطمه باشد گفت يا رسول اللَّه بر تو مخفى نيست كه مرا غير از اسبى و شترى آبكش و تيغى و درعى نيست رسول ( ص ) فرمود كه اسب و تيغ ترا در در جهاد به كار ميآيند و آن را نتوان فروخت و بشتر نيز احتياج دارى تا بار بر او نهى اما درع را به فروش كه چندان ضرورتى به آن ندارى چه بدون آن بر دشمن غالب بتوانى شد امير المؤمنين ( ع ) فرحناك از نزد رسول بيرون آمد بمصلاى خود رفت و به نماز مشغول شد رسول سلمان را گفت برو و على را بخوان سلمان بيامد و گفت يا على اجب رسول اللَّه اجابت كن رسول خدا را امير المؤمنين ( ع ) نزد پيغمبر آمد چون رسول ( ص ) او را بديد گفت ابشر يا على فان اللَّه قد زوجكها فى السماء قبل ان ازوجكها فى الارض بشارت باد