الملا فتح الله الكاشاني

199

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

آن گوشت را * ( عِظاماً ) * استخوان به آنكه محكم گردانيديم آن را بعد از سه اربعين * ( فَكَسَوْنَا الْعِظامَ ) * پس پوشانيديم آن استخوان را * ( لَحْماً ) * گوشتى يعنى گوشتى كه از آن مضغه باقى مانده بود بر آن پوشانيديم يا آنكه گوشتى مجدد بر آن استخوان برويانيديم بعد از رستن عروق و اعصاب و اوتار و عضلات بر آن و در انوار آورده كه اختلاف عواطف به جهت تفاوت استحالاتست و جمع عظام و توحيد غير آن بجهة اخلاف استحالهء آنست در هيئت و صلابت نسبت باستحالات ديگر ابو بكر و ابن عامر بتوحيد خوانده در هر دو جا به جهت اكتفاء باسم جنس از جمع * ( ثُمَّ أَنْشَأْناه ) * پس بيافريديم او را * ( خَلْقاً آخَرَ ) * آفريدنى ديگر در بطن ام يعنى روح در او دميديم تا زنده شد بعد از آنكه جماد بود يا صورت انسانى را بر آن فايض گردانيديم يا قوى در او ايجاد فرموديم و ميتواند بود كه مراد مجموع امور ثلثه باشد و ذكر ثم به جهت تفاوت ما بين الخلقين است و يا آنكه آن را مذكور و مؤنث گردانيديم و قول اول اولى و اشهر است ميان مفسرين و منقولست از ابن عباس و لهذا صاحب كشاف اختيار آن كرده و گفته كه مراد بخلق آخر خلقيست كه مباين خلق اول است مباينت تامه چه بعد از آنكه جماد بود آن را حيوان گردانيد و ابكم بود آن را ناطق ساخت و اصم بود سميع گردانيد و اكمه بود آن را بصير ساخت و ابداع فرمود در باطن و ظاهر آن بلكه در هر عضوى از اعضاى آن و در هر جزئى از اجزاى آن عجايب فطرت و غرايب حكمت كه وصف هيچ واصف و شرح هيچ شارحى بكنه آن نرسد و حكما در كتب تشريح به قدر طاقة بشريه بيان آن كرده‌اند فليطالع ثمة و در كتب طيبه مذكور است كه آدمى جسميست حار و رطب هر گاه حرارت بر رطوبت اثر كند و بخارى از وى متصاعد شود و متحلل گردد اگر هميشه اين تحلل باشد جسم آدمى باطل و فانى گردد پس آفريدگار عالم جلت قدرته و عظمت حكمته چنان تقدير فرموده كه چون غذا بر بدن وارد شود بدل جسم متحلل گردد به اين وجه كه چون بمعده رسد از او جسمى مانند كشكاب غليظ متولد شود و در معده نضجى يابد لطيف آن بجگر آيد و كثيف آن با معا منصب شود و در آنجا نضجى ديگر يافته از مخرج طبيعى بيرون آيد و اين فضله هضم اولست و لطيف آن در جگر نضج تمام يافته به خون مستحيل شود و كفى در روى آن پيدا شود و آن صفر است و از جملهء فايدهء آن آنست كه در مجارى ضيقه درآيد و به جهت حدت و لطافت خون را باعضا رساند و دردى در آن پديد آيد و آن سودا است و طحال آن را به خود كشد و فايدهء وى آنست كه بر فم معده ريخته شود و دغدغهء آن نمايد تا طالب آن شود كه غذاى مجدد بر بدن وارد گردد و چيزى سفيد نيز در ميان آن ظاهر گردد و آن بلغم است و فايدهء آن طيب بدن است و استحالهء آن بدم در حين فقدان دم در اعضا و مايعى كه با خون باشد به جهت زيادتى آب كه خورده باشد و با غذا آميخته از وى جدا گردد و به