الملا فتح الله الكاشاني

29

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

بيست سالگى است يا سى و سه سالگى و بروايت مأثوره از ابن عباس هيجده سالگى است تا سى سالگى * ( آتَيْناه ) * داديم او را * ( حُكْماً ) * نبوت يا حكمت كه آن علمى است مؤيد به عمل يا حكم كردن بميان مردمان * ( وَعِلْماً ) * و دانشى كه آن تاويل احاديث است كه عبارت است از علوم دينيه و علم بمصالح مردمان و يا تعبير منامات و مرويست كه مردمان تحاكم و ترافع بعزيز ميكردند ايشان را بيوسف اشارت ميكرد بجهة ظهور كمال عقل و اصابة رأى او * ( وَكَذلِكَ ) * و مانند اين * ( نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ) * پاداش ميدهيم نيكوكاران را اين تنبيه است بر آنكه حقتعالى بجهة پاداش احسان او در عمل اينمرتبه رفيعه را در عنفوان جوانى به او ارزانى فرمود از ضحاك نقلست كه مراد به محسنان صابرانند بر نوائب و مصائب و ابن عباس فرموده كه مراد مؤمناناند و نزد محمد بن جريح مراد محمد است ( ص ) يعنى هم چنان كه قدر يوسف را بر افراشتيم و او را بر همه مسلط گردانيديم همچنين اى محمد ( ص ) مرتبه ترا برافرازيم و همهء بندگان را منقاد و مطيع تو گردانيم و در بعضى روايت آمده كه يوسف هفده ساله بود كه عزيز وى را بخريد و سى و سه ساله بود كه ريان بن وليد وى را وزارت داد و چهل ساله بود كه حقتعالى وى را نبوت داد و صد و بيست ساله بود كه متوفى شده آورده‌اند كه چون يوسف به خانه عزيز در آمد سلطان عشق رخت به خانه زليخا فرستاد و لشگر محبتش متاع صبر و سكون او را بيغما داد و چون هر روز جمال يوسف زياد ميشد عشق زليخا متزايد ميگشت تا آنكه تعشق بغايت رسيد و تشوق بنهايت انجاميد صورت حال با يوسف در ميان نهاد * ( وَراوَدَتْه ) * و طلب مراد خود كرد يوسف را * ( الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها ) * آن زنى كه يوسف در خانه او بود يعنى زليخا * ( عَنْ نَفْسِه ) * از نفس او و اشتقاق مراوده از راد يرود است بمعنى ( جاه و ذهب بطلب شيء و منه الزايد ) يعنى بجهة حيله گرى ميآمد و ميرفت تا تدبير امر خود را كند و بانواع حيل مطلوب خود از يوسف حاصل كند از ابن عباس مرويست كه از جمله مراوده وى آن بود كه با يوسف ميگفت كه چه موى نيكو دارى يوسف گفت اول چيزى كه در خاك پراكنده شود و بريزد موى باشد گفت اى يوسف چه روى نيكو دارى گفت ( احسن الخالقين ) آن را در رحم مادر نگاشته گفت اى يوسف حسن روى تو تن مرا لاغر كرده جوابداد كه شيطان ترا به اين داشته گفت اى يوسف عشق تو آتش در دل من زده اين آتش را به آب تلطف فرو نشان گفت اگر آبى بر آتش تو ريزم به آتش دوزخ سوخته شوم گفت برخيز و باندرون آن خانه رو و آبى بيار كه من بغايت تشنه‌ام غرض او آن بود كه چون به خانه رود از پس او در آيد و مراد خود حاصل كند يوسف گفت در خانه كسى رود كه صاحبخانه باشد من مملوكم و مالك چيزى نيستم گفت اى يوسف در آن خانه بستر حرير گسترده در آنجا درآ و مراد مرا حاصل كن گفت چگونه خود را مستوجب دوزخ گردانم و منزل خود را در بهشت از دست دهم گفت اى يوسف با من در آن پرده درآ كه