الملا فتح الله الكاشاني
62
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
القصه به جهت اين چهارپايان لاغر شدند و بعضى مشرف به هلاكت رسيدند و دو زن كه ايشان را عنيزه و صدوقه ميگفتند و مواشى بسيار داشتند اين صورت برايشان شاق بود قدار ابن سالف و مصدع بن دهر را بر آن داشتند كه ناقه را پى كردند و در بعضى تفاسير آمده كه عنيزه زنى پير بود و دخترانى بكر داشت و مال بسيار و گاو و گوسفند بيشمار و صدوقه زنى جوان و صاحب جمال بود و او نيز مواشى بسيار داشت با يكديگر مجالست كردند و شكايت ناقه پيش كشيدند و گفتند كه شتر و گاو و گوسفند ما در معرض تلف مىآيند در اين باب فكرى بايد كرد پس صدوقه مردى را از ثمود كه مصدع بن مهرج نام داشت طلبيد و خود را بر او عرض كرد مصدع مفتون حال و جمال او شد صدوقه او را گفت كه اين ناقه را بكش تا مراد تو را حاصل كنم عنيزه نيز قدار بن سالف را گفت كه اگر اين ناقه را بكشى از اين دختران من هر كدام كه خواهى به تو دهم وى نيز اجابت كرد و او مردى كوتاه بالا بود و سرخ موى و ازرق چشم و حرام زاده پس اين هر دو هفت كس ديگر را با خود يار كردند و ذلك قوله تعالى وَكانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ و سدى و غيره روايت كردهاند كه حق تعالى بصالح وحى فرستاد كه ايشان ناقه را خواهند كشت به جهت اين عذاب بر ايشان نازل خواهد شد و صالح اين معنى را اعلام قوم كرد گفتند هرگز اين عمل از ما صادر نخواهد شد صالح گفت حق تعالى ميفرمايد كه كشنده ناقه امسال از مادر متولد شود ايشان گفتند كه امسال هر كودكى كه از مادر متولد شود و پسر باشد او را بكشيم ده زن در ميان ايشان آبستن بودند همه پسر آوردند ايشان نه پسر را بكشتند و همين قدار سالف را بگذاشتند و چون بزرگ شد و تن آور گشت آن نه زن كه فرزندان خود را كشته بودند پشيمان شدند و بر آن تأسف خوردند و بر صالح كينه ور شدند و گفتند كه ما را تدبيرى بايد كرد كه صالح را بكشتم تا كينه فرزندان را از او بخواهيم و صالح در ميان ايشان نبودى بلكه در خارج شهر مسجدى داشت در آنجا بودى و بر در آن مسجد غارى بود با خود گفتند كه ما را چنان بايد نمود كه به سفر ميرويم پس بيرون آييم و در اين غار يك هفته پنهان شويم و چون مردم اعتقاد كنند كه ما در اين شهر نيستيم يك شبى از غار بيرون آييم و صالح را بكشيم تا كسى بر ما گمان اين نبرد و ذلك قوله تعالى قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّه لَنُبَيِّتَنَّه وَأَهْلَه ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّه ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِه وَإِنَّا لَصادِقُونَ و آن مسجد را مسجد صالح گفتندى و هر روز از آن مسجد بيرون آمدى و قوم را نصيحت و موعظه فرمودى و چون شب شدى در آن مسجد رفتى و بعبادت مشغول شدى القصه ايشان از شهر بيرون آمدند و در آن غار متوارى گشته حق تعالى انغار را فرود آورد و همه در زير آن هلاك شدند جمعى از مخصوصان ايشان كه بر اين سر مطلع بودند بيامدند ديدند كه آن غار فرو رفته و