الملا فتح الله الكاشاني

419

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

تكليف كند بر ايشان و ايشان عاصى شوند و بجهة آن هلاك شوند يعنى ايمان نيارند تا آنكه بعضى از امت را به بينند كه به عذاب مستاصل شوند و از ابو جعفر و ابو عبد اللَّه عليه السّلام مرويست كه * ( أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ ) * اصحاب مهدىاند كه سى صد و سيزده تن باشند بعدد اصحاب بدر كه در يك ساعت نزد آن حضرت جمع شوند يعنى كفار ايمان نيارند و بوعده عذاب استهزا كنند تا آنكه بدست مهدى و اصحاب او مستاصل شوند * ( أَلا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ ) * بدانيد كه آن روزى كه بيايد عذاب بدانها كه روز بدر است * ( لَيْسَ مَصْرُوفاً ) * نباشد آنعذاب باز داشته شده * ( عَنْهُمُ ) * از ايشان يعنى چون وقت آن در رسد به هيچ وجه از ايشان مندفع نگردد دمياطى گفته كه اينعذاب قتل جبرئيل است مستهزيان را چنانچه مضمون إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ از اينخبر ميدهد و در سورة الحجر مذكور خواهد شد بدانكه يوم منصوبست بخير ليس كه مقدم بر او واقع شده و اين دليل است بر جواز تقديم خبر ليس بر آن * ( وَحاقَ بِهِمْ ) * و احاطه كرده خواهد شد بديشان وضع ماضى در موضع مستقبل جهة تحقق وقوع است يعنى گوييا فرا گرفته است جهات ايشان را * ( ما كانُوا ) * آنچه بودند كه از روى جهل و فرط ضلالت * ( بِه يَسْتَهْزِؤُنَ ) * بدان استهزا ميكردند و بوقوع آن استعجال مىنمودند و وضع يستهزؤن در موضع يستعجلون بجهة آنست كه استعجال ايشان بر وجه استهزاء بود * ( وَلَئِنْ أَذَقْنَا الإِنْسانَ ) * و اگر بچشانيم يعنى بدهيم آدمى را * ( مِنَّا رَحْمَةً ) * از نزد خود نعمتى كه دريابد لذت آن را * ( ثُمَّ نَزَعْناها مِنْه ) * پس بازستانيم آن را از او * ( إِنَّه لَيَؤُسٌ ) * بدرستى كه او بسيار نااميد است از فضل بارى بجهة بىصبرى و عدم اعتماد بر كرم الهى * ( كَفُورٌ ) * بسيار ناسپاس است در نعمة گذشته ذكر جمله است در موضع فعليه جهة دلالت اسميه بر دوام و ثبات آدمى بر صفة ياس و كفران يعنى آدمى پيوسته نااميد و ناسپاس است و اين هر دو صفة را از دست نميدهد * ( وَلَئِنْ أَذَقْناه ) * و اگر بچشانيم او را بر وجه مصلحة * ( نَعْماءَ ) * نيكويى چون صحة و غنا * ( بَعْدَ ضَرَّاءَ ) * پس از سختى كه به او رسيده باشد چون بيمارى و فقر * ( لَيَقُولَنَّ ) * هر آينه گويد * ( ذَهَبَ السَّيِّئاتُ ) * برفت بديها يعنى مصايب و مكاره كه مرا بد مىآمد دور شد * ( عَنِّي ) * از من * ( إِنَّه ) * بدرستى كه ايشان لفرح هرآينه بسيار شادمانست بنعمة و مغرور به آن * ( فَخُورٌ ) * تا زنده و فخر كننده بر مردمان و فرح و فخر او را غافل ساخته از شكر نعمة و قيام به حق آن و در لفظ اذاقه و مس تنبيه است بر آنكه آنچه آدمى ميبايد