الملا فتح الله الكاشاني

36

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

وجوب تيمم بتراب بيست و پنجم جواز تيمم بر حجر صلب به جهت صدق اسم صعيد بر آن بيست و ششم وجوب طهارت صعيد بيست و هفتم وجوب اباحهء آن بيست و هشتم وجوب مسح وجه و يدين بيست و نهم آنكه مراد بوجه بعضى از آنست به جهت دلالت باء بر آن نزد كسى كه قائلست بر آن و همچنين است يدين به جهت عطف آن بر وجه سىام وجوب ابتدا بمسح وجه به جهت فاء تعقيب سى و يكم وجوب موالات اگر قائل شويم به آنكه امر از براى فوريت است انتهى كلامه و بدانكه باتفاق استعمال آب با ضرر تلف نفس و يا مرض و يا امتداد آن مورد انتقالست به تيمم و اگر وضو يا غسل كند نزد اينحال صحيح نخواهد بود و موجب اثم خواهد بود و از جابر مرويست كه جمعى با هم در سفر بوديم مردى را سنگى بسر آمد و سرش بشكست و اتفاقا در شب محتلم شد با اصحاب مشورة كرد كه رخصت باشد كه آب را استعمال كنم گفتند چون آب هست پس استعمال آن واجب خواهد بود آن شخص غسل كرد و چون آب بجراحت سر او رسيد فرو رفت و متورم شد و به جهت آن فوت شد و بعد از مراجعت از آن سفر رسول صلَّى اللَّه عليه و آله را بر اين قضيه اخبار كرديم دلتنگ شده گفت قتلوه قتلهم اللَّه او را كشتند خدا ايشان را بكشد چرا آن را از بهتر خود نپرسيدند و بسر خود حكم كردند و در اخبار آمده كه جواز تيمم مخصوص اين امت مرحومه است به جهت تسهيل امر بر ايشان چنان كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود كه فضلنا على الناس بثلاث تفضيل دادند ما را بر مردمان بسه چيز زمين را مسجد ما گردانيدند و خاكش را براى ما طهور ساختند و صفهاى ما را در نماز مانند صفوف ملائكه كردند و در خبر است كه مردى نزد عمر آمد و گفت شخصى كه جنب شود و آب نيابد چكند گفت صبر كند تا آب بيابد غسل كند و اگر نيابد نماز نكند عمار ياسر آنجا حاضر بود گفت اى عمر ياد ندارى كه ما با پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله در فلان سفر بوديم مرا جنابت رسيد برفتم و خود را در خاك غلطانيدم پس نزد آن حضرت رفتم و او را از اين اخبار كردم گفت اى عمار در تيمم همين قدر كافيست پس دست بر زمين زد و بر روى ماليد و دگر باره بر زمين زد و دستهاى خود را تا زند مسح فرمود و گفت بايد كه بعد از اين به اين نوع تيمم كنى نه چنان كه به آن ارتكاب نمودى و قول اشهر آنست كه اين آيه در غزوهء بنى المصطلق نازل شد در وقتى كه شبانگاهى سپاه اسلام در منزلى بى آب فرود آمده بودند و پيش از صبح عزيمت رحلت داشتند تا بوقت نماز خود را به آب رسانند قضا را عقد عايشه گم شد و عزيمت بسبب فقد آن در توقف افتاد تا روز شد و مردم بعضى محدث و بعضى جنب بودند شكايت آن حكايت بنزد ابو بكر بردند و او بخيمهء عايشه در آمد ديد كه حضرت رسالت صلَّى اللَّه عليه و آله سر در كنار وى نهاده در خوابست ابو بكر بنياد شكايت كرد ناگاه سيد عالم صلَّى اللَّه عليه و آله بيدار شد و بر مضمون حلال و ملال مردم اطلاع يافته متوجه عالم غيب گشت مقارن توجه آن حضرت جبرئيل در رسيد و اين آيه آورد و