الملا فتح الله الكاشاني

223

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

كه با وى چه بايد كرد چه او اول مرده بود از بنى آدم پس در جامه اى پيچيده و چهل روز بر پشت گرفته بهر طرف ميگشت و ابن عباس آورده كه او را يك سال ميكشيد تا بوى گرفت و سباع و طيور بر قابيل غلبه كردند تا كه چون بيفكند بخورند قابيل بتنك آمد * ( فَبَعَثَ اللَّه غُراباً ) * پس برانگيخت خدا زاغى را كه * ( يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ ) * ميكاويد زمين را بمنقار و هر دو پاى خود را تا حفرهء بكند * ( لِيُرِيَه ) * تا بنمايد قابيل را * ( كَيْفَ يُوارِي ) * چگونه بپوشد * ( سَوْأَةَ أَخِيه ) * جثهء برادر خود را و ضمير يوارى ميتواند بود كه راجع به خدا باشد يا بغراب و كيف حال است از ضمير يوارى و جملهء ثانيه قايم مقام هر دو مفعول يرى و مراد بسوءة اخيه حسد ميت است كه مستقبح است ديدن آن و مرويست كه چون قابيل نميدانست كه با جثهء برادر خود چكند حقتعالى دو غراب را ملهم ساخت تا با يكديگر مقاتله كردند يكى ديگرى را بكشت و بعد از آن بمنقار و چنگال خود حفرهء كند و زاغ مرده را بياورد و در آن حفره نهاد و خاك بر آن ميپاشيد تا آن زاغ پوشيده گشت قابيل چون آن حال را مشاهده كرد * ( قالَ ) * گفت از روى جزع و تحير كه * ( يا وَيْلَتى ) * ايواى بر من الف بدل ياء متكلم است و ويل و ويله بمعنى هلاكت است از غايت تحير يعنى اى هلاكه من حاضر شو كه اكنون وقت حضور تو است و بعد از آن بر سبيل تعجب و تحسر گفت كه * ( أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ ) * آيا عاجز شدم از آنكه باشم * ( مِثْلَ هذَا الْغُرابِ ) * مانند اين غراب در اين عمل * ( فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي ) * پس بپوسم تن برادر خود را يعنى مهتدى نشدم به آنچه اين زاغ به آن راه يافته بود و قوله فاوارى عطف است بر اكون نه آنكه جواب استفهام باشد زيرا كه معنى اين چنين است كه ( أ عجزت لو رايت ) القصه قابيل به همين طريق كه آن زاغ زاغ مرده را در خاك كرد تن برادر را دفن كرد * ( فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ ) * پس گشت از پشيمانان از قتل او چه به جهت آن مشقت بسيار به او رسيده بود كه آن تحير وى بود در امر وى و برداشتن او را به گردن خود مدت يك سال يا اكثر هم چنان كه در بعضى روايات واقع شده و احتياج او بتعليم زاغ و اسوداد لون او و تبرى ابوين او از او چنانچه در آثار آمده كه آدم عليه السّلام چون خواست كه احرام گيرد به حج بر هابيل خايف بود از آن كه قابيل او را بكشد خواست تا وى را به كسى سپارد پس هر چند او را باهل آسمان و زمين عرض ميكرد قبول نميكردند و ميگفتند امانت امرى عظيم است و كارى پر خطر ما را قوت ارتكاب آن نيست پس قابيل را بخواند و هابيل را به او سپرد و قيل ذلك فى قوله تعالى إِنَّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالأَرْضِ تا بقوله وَحَمَلَهَا الإِنْسانُ يعنى قابيل ( قبل الامانة فخان فيها ) و چون آدم عليه السلام از زيارت