الملا فتح الله الكاشاني

224

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

حرم مراجعت نمود فرزندان همه باستقبال وى آمدند مگر هابيل و آدم او را بسيار دوست ميداشت چه جوانى بود ببيست سالگى رسيده با روى چون ماه و گيسوى سياه داشت حقتعالى او را صورتى خوش و سيرتى دلكش ارزانى فرموده بود هيچ يك از اولاد وى بجمال و كمال وى نبود و هنوز شيث متولد نشده بود و در خبر است كه اجمل اولاد او شيث بود چه لمعهء نور محمدى صلَّى اللَّه عليه و آله از بشره او لامع و در جبين مبين او ساطع بود القصه چون آدم هابيل را نديد بجستجوى او اشتغال نمود و احوال او را از قابيل پرسيد او گفت كه من نميدانم كه كجا است آدم فرمود بل قتلته بلكه او را كشتهء و به جهت اين تن تو سياه گشته است وى از اين امتناع نمود پس روى از وى بگردانيد و احوال هابيل را از هر كه به او مىپرسيد هيچكس نشان او را نميداد و ميگفتند روزى چند شد كه او پيدا نيست و نميدانيم كه كجا رفته است و بچه كار مشغول است آدم هفت شبانه روز در كوه و صحرا مىگشت و در تحقيق حال هابيل جدى تمام مينمود شب هشتم در واقعه ديد كه هابيل در جايى ايستاده ميگويد يا ابتا الغياث اى پدر بزرگوار بفرياد من رس آدم از آن هول بخروش آمده بيهوش شد چون به خود آمد جبرئيل را ديد بر سر بالين وى نشسته گفت اى برادر از حال هابيل خبر دارى كه او را حالى در خواب ديدم كه چون مظلومان استغاثه ميكرد و الغياث ميگفت و كس بفرياد او نميرسيد و چون بيچارگان فرياد رس ميطلبيد جبرئيل گفت يا آدم حضرت عزت ميفرمايد كه عظم اجرك بزرك باد مزد تو در مصيبت بدانكه قابيل هابيل را بكشت و او فرياد ميكرد و الغياث ميگفت و كس بفرياد او نميرسيد اكنون همان فرياد است كه از زمين ظاهر ميگردد و فرداى قيامت نيز فريادكنان بعرصه محشر درآيد آدم فرياد درگرفت و گريه آغاز كرد و گفت اى برادر خاك وى را به من نماى جبرئيل او را بسر قبر هابيل برد آدم خاك را از وى دور كرد هابيل را ديد سر كوفته و تمام اعضا به خون آغشته و آلوده آدم روى مبارك در روى او ميماليد و ميگفت و واحسرتاه وا غربتاه وا كربتاه پس چندان بگريست كه فرشتگان هفت آسمان بگريه درآمدند و گفتند بار خدايا آدم دو سه روزى از گريستن آسوده بود اكنون باز گريان شد ما را طاقت گريستن وى نيست خطاب رسيد كه اى آدم صبر كن در اين مصيبت كه مزد صابران بسيار است و اجر ايشان بيشمار و ما حكم كرديم كه نصف عذاب دوزخ مر تنها قابيل را باشد پس آدم از قابيل بيزارى نمود و او را از نزد خود براند و با او سخن نكرد و بگفت اذهب طريدا شريدا و آدم بعد از اين واقعه صد سال بزيست و در اين مدت نخنديد تا فوت شد و در خبر آمده كه قابيل بعد از بيزارى پدر ندايى شنيد كه كن خائفا ترسان باش قابيل بعد از شنيدن اين ندا هر كه را ميديد ميترسيد كه ناگاه او را بكشد و به جهت اين دايم تير در كمان داشت تا روزى