الملا فتح الله الكاشاني

215

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

شدن در تيه بيست ساله بود نيز آنجا فوت شد غير از يوشع بن نون و كالب بن يوحنا و از آنان كه قول إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها گفته بودند كودكى نماند و چون در تيه گرفتار شدند موسى را گفتند كه ما در اين بيابان از تاب گرما هلاك ميشويم نه خيمه داريم و نه سايبانى و تو مىگويى كه اينجا چهل سال ميبايد بود حق سبحانه ابرى فرستاد مانند عرض و طول لشگرگاه ايشان هر جا رفتندى آن ابر بالاى سر ايشان رفتى هر جا كه فرود آمدندى بايستادى و آن ابرى سفيد و خنك و بىباران بود و چون شب رسيدى گفتندى در اين شب تا روشنى ما از كجا باشد حق تعالى عمودى از نور بيافريد آن مقدار كه عرض لشگر بود نور آن منتشر و گسترده بود و در حين غروب آفتاب تا طلوع باقى بودى و چون صبح روشن شدى ناپديد گشتى گفتند طعام از كجا آريم حقتعالى از براى ايشان من بفرستاد و آن ترنجبين است و ايشان از آن به قدر احتياج برگرفتندى و همه را وافى بودى و مرويست كه هر يكى را صاعى رسيد روزى چند كه برآمد گفتند ما را آرزوى گوشت است حقتعالى سلوى را بايشان بفرستاد و آن مرغى است بر شكل سمانه و چون تشنه شدندى طلب آب كردندى حقتعالى سنگى را از آسمان بموسى فرستاد و فرمود كه اى موسى هر گاه كه آرزوى آب داشته باشند تو عصاى خود را بر اين سنك زن تا دوازده چشمه از آن بيرون آيد هر چشمه آن از سبطى تا با يكديگر نزاع نكنند گفتند جامهاى چركين را چگونه پاك و پاكيزه كنيم او سبحانه بادى را بايشان فرستاد تا بر هر جا كه وزيدى پاكيزه شدى باز گفتند اگر جامهاى ما كهنه گردد بدل آن را از كجا آريم فرمود كه در اين چهل سال جامه اى از جامهاى شما ندارد و كهنه نگردد گفتند اطفال ما چون بزرك شوند جامهاى ايشان بر تن ايشان كوتاه خواهد بود گفت من دراز كنم چون چهل سال بگذشت موسى با بقيهء لشگر بمحاربه جباران روان شد و اريحا را فتح كردند و مقدمهء لشگر يوشع بن نون بود و افتتاح فتح از او شده در شهر درآمد و لشگر نيز از عقب او داخل شدند و مدتى آنجا بودند تا كه موسى عليه السلام بجوار رحمت ايزدى پيوست و اين قول اصح اقوال است زيرا كه اجماع اهل البيت است كه عوج بن عنق را موسى عليه السلام بعصا كشت و نزد بعضى آنست كه اريحا بر دست يوشع گشاده شد و موسى و هارون در تيه فرمان يافتند و بعد از آن يوشع در اريحا وفات كرد و فوت هارون قبل از موسى بود و بيان قصهء وفات او بر اينوجه بود كه حقتعالى موسى را وحى كرد كه من قبض روح هارون را خواهم كرد بفلان كوه بر او را موسى او را گفت اى برادر برخيز تا بفلان كوه رويم وى تابع او شده به آن كوه آمد و در آن كوه درختى ديدند كه در حسن و طراوت و نضارت مثل آن را نديده بودند خانهء در زير آن درخت ساخته بود و سريرى در آن نهاده و بستر ها بر آن گسترده با بوى خوش و نسيمى دلكش هارون موسى را گفت ميخواهم ساعتى اينجا بخوابم گفت